تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٩٧ - ٩ - عظمت انسانى به حواس ظاهريش نيست ، بلكه به جهت حس والاترى است كه انسان به وسيلهء آن از حيوانات بالاتر قرار گرفته است
ناپيداى خود به گفت گو پرداخت ودر بارهء مسائل علمى با هم بحث مى كردند ودر آن موقع هيچ آثارى از جنون وعدم تعادل روانى در او ديده نمى شد ، به طورى كه دستهايش را باز مى كردند وبه او غذا مى دادند .
وقتى گفت گو وبحث با برادرش تمام مى شد باز جنون او عود مى كرد وبا فريادهاى عجيبى برادر خود را صدا مى كرد وسر خود را به ديوار مى زد . . . به طورى كه باز مجبور مى شدند پيراهن مخصوص را به او بپوشانند . در حدود دو ماه دكتر هانس بروخ به همين وضع بود گاهى حالت عادى مى يافت ودر بارهء مسائل علمى حرف مى زد ودر همه حال مخاطب او برادرش بود حتى گاهى با همكاران خود هم عاقلانه صحبت مى كرد اما هيمن كه بحث وگفت گوى او تمام مى شد فرياد مى زد برادرم برادرم به صورت نقطه هاى نورانى در فضا سر گردان است وبايد دوباره او را پيوند بزنم . برادر جان كمك كن ، مرا با خودت ببر ، من مى خواهم نزد تو بيايم . . . » ترجمهء آقاى جلال نعمت اللهى در مجلهء جوانان دوشنبه ٢٨ مهر ماه ١٣٤٨ شمارهء ١٥٢ سال چهارم .
ديدن وشنيدنى كه در داستان فوق آمده است ، از شئون همين عالم طبيعت است كه ممكن است در آينده نزديك يا دور جنبهء رسميت پيدا كرده وسد انحصار حواس را به پنج حس بشكند . آن چه را كه جلال الدين در ابيات مورد تحليل مطرح كرده است ، دو موضوع است :
١ - حس ديگرى در نهاد انسان كه مى تواند با خدا ومبادى عالى هستى تماس بگيرد وملاك عظمت انسانى با اين حس است ، اين كه امير المؤمنين عليه السلام در پاسخ ذعلب يمانى فرمود : لم أعبد ربا لم أره ( من خدايى را كه نديده باشم نپرستيدهام ) گوياى همين حس است .
احساسى كه به اولياء الله وجهان بينان بىغرض دست مى دهد وجهان هستى را يكپارچه مى بينند كه پرتوى از جمال وجلال ابدى به آن مى تابد از فعاليتهاى همين حس