تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٩٦ - ٩ - عظمت انسانى به حواس ظاهريش نيست ، بلكه به جهت حس والاترى است كه انسان به وسيلهء آن از حيوانات بالاتر قرار گرفته است
اما چه شده بود ؟ دستگاهى كه تا چند دقيقه پيش ميمونى را انتقال داده بود . بچه علت نتوانست انسان را انتقال دهد ؟ دكتر هانس بروخ با برادرش بود صدايش مى لرزيد گفت دوستان عزيز ، من اعتراف مى كنم كه برادرم از بين نرفته بلكه او تجزيه شده ودر حال حاضر در فضاى بين اين نقطهاى كه قرار بود ظاهر شود در حركت است . وبايد دير يا زود ذرات وجود او را پيوند بدهيم . سپس به اتفاق كار شناسان مشغول كار شدند .
دستگاه را باز كردند وبعضى از قسمتها را دوباره آزمايش كردند ، اما هر قدر بروى دكمه ها فشار آوردند ، اثرى از دكتر « زاگن بروخ » به وجود نيامد . اما به دنبال آن حوادث شگفت انگيزى روى داد . يك شب دكتر « هانس بروخ » همسر خود ورنيكا را از خواب بيدار كرد وگفت صداى برادرم را مى شنوى ؟ او الساعه دارد با من صحبت مى كند . وحتى علت خرابى دستگاه را توضيح مى دهد . ورنيكا هر چه گوش داد از اطراف چيزى نشنيد ، حركات غير عادى كه از دكتر « هانس بروخ » ديده مى شد ورنيكا را نسبت به شوهرش بد بين ساخت وجريان را به رئيس دانشگاه اطلاع داد وچند نفر پزشك او را معاينه كرده وبه اتفاق گواهى كردند كه دكتر » هانس بروخ « تعادل خود را از دست داده است وحتى چند نفر از روان پزشكان سوئيس نيز احضار شدند بلكه « هانس بروخ » را از آن وضع طاقت فرسا نجات بدهند اما هر روز وضع روحى دكتر خرابتر مى شد به طورى كه پيراهن ولباس خود را پاره مى كرد . سرانجام به دستور پزشكان او را به تيمارستان فرستادند وبراى آن كه به خود صدمه نزند دستهاى او را در پيراهن مخصوص قرار دادند .
غم واندوه فراوانى به همه دست داده بود و « ورنيكا » شبان روز گريه مى كرد . چيزى كه باعث تعجب همه شده بود ، گفت گوى دكتر « هانس بروخ » با برادرش بود در همان هنگام كه فرياد مى كشيد وسخنان بىسر وته مى گفت ناگهان ، با برادر