تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١١٩ - حقيقتى كه انسان را از شريعت و طريقت بىنياز مى كند چيست ؟
اشاره كرديم ما با هر كوچكترين قدمى كه با نيّت پاك به بارگاه بر مى داريم به همان اندازه از حقيقت مطلق برخوردار مى شويم ، لذا اين ماييم كه به حوزهء عظمت بىنهايت الهى كشيده مى شويم نه اين كه خدا به عنوان يك واحد در قلهء رياضات وتزكيه نفس ما ايستاده است كه ما بايستى برويم وبه آن برسيم . لذا اين مطلب جلال الدين مى گويد :
لو ظهرت الحقائق بطلت الشرايع به بازيگرى ذهنى وروانى ما بيشتر مربوط است تا به واقع يابى ما . وانگهى مگر جلال الدين با آن همه مقامات معرفتى كه به دست آورده است به طورى كه گاهى از رؤيت حقايق دم زده ومى گويد :
ذره ها ديدم دهانشان جمله باز گر بگويم خردشان گردد دراز
به على عليه السلام خطاب كرده نمى گويد :
اى على كه جمله عقل وديده اى شمهاى وا گو از آن چه ديدهاى ؟
پس جلال الدين قبول دارد كه على بن ابى طالب حقيقت را ديده است ، چنانكه خود او هم مى فرمايد . » لو كشف الغطاء ما ازددت يقيناً » ( اگر پرده برداشته شود ، بر يقينم افزوده نمى گردد ) و « ما شككت فى حق مذاريته » ( از آن موقع كه حق به من نشان داده شده است ، كوچكترين شكى نكردهام ) .
با اين حال عليّ بن ابى طالب وخود پيامبر اكرم وساير پيامبران واوصياء واولياء خود را از شريعت وعمل به دستورات الهى بىنياز نديدند وتا آخرين نفس زندگى كوشيدند وتكاپو كردند ودر هيچ يك از اقوال وافعالشان جملهء مرموزى مانند شطحيات ديده نشده است .