تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٦ - در بيان آنكه خلق دوزخ گرسنگانند و نالانند و از حق خواهان كه روزىهاى ما را فربه گردان و زود زاد به ما برسان كه ما را صبر نماند
در بيان آنكه خلق دوزخ گرسنگانند ونالانند واز حق خواهان كه روزىهاى ما را فربه گردان وزود زاد به ما برسان كه ما را صبر نماند
((٣٦٦٨)) اين سخن پايان ندارد موسيا هين رها كن اين خران را در گيا
((٣٦٦٩)) تا همه زان خوش علف فربه شوند هين كه گرگانند ما را خشممند
((٣٦٧٠)) نالهء گرگان خود را موقنيم اين خران را طعمهء ايشان كنيم
((٣٦٧١)) اين خران را كيمياى خوش دمى از لب تو خاست كردن آدمى
((٣٦٧٢)) تو بسى كردى به دعوت لطف وجود آن خران را طالع وروزى نبود
((٣٦٧٣)) پس فرو پوشان لحاف نعمتى تا بردشان زود خواب غفلتى
((٣٦٧٤)) تا چو بجهند از چنين خواب اين رده شمع مرده باشد وساقى شده
((٣٦٧٥)) داشت طغيانشان تو را در حيرتى پس بنوشند از جزا هم حسرتى
((٣٦٧٦)) تا كه عدل ما قدم بيرون نهد وز جزا هر زشت را درخور دهد
((٣٦٧٧)) كان شهى كه مى نديدنديش فاش بوده با ايشان نهان اندر معاش
((٣٦٧٨)) چون خرد ، با توست مشرف بر تنت گرچه زو قاصر بود اين ديدنت
((٣٦٧٩)) نيست قاصر ديدن او اى فلان از سكون وجنبشت در امتحان
((٣٦٨٠)) چه عجب گر خالق آن قوم نيز با تو باشد در سكون ونقل نيز
((٣٦٨١)) از خرد غافل شود بر بد تند بعد از آن عقلش ملامت مى كند
((٣٦٨٢)) تو شدى غافل ز عقلت عقل نى كز حضورستش ملامت كردنى
((٣٦٨٣)) گر نبودى حاضر وغافل بدى در ملامت كى تو را سيلى زدى
((٣٦٨٤)) ور ازو غافل نبودى نفس تو كى چنان كردى جنون ونفس تو
((٣٦٨٥)) پس تو را عقلت چو اصطرلاب بود زان بدانى قرب خورشيد وجود
((٣٦٨٦)) قرب بىچون است عقلت را به تو نيست از پيش وپس وسفل وعلوّ
((٣٦٨٧)) قرب بىچون چون نباشد شاه را كه نيابد بحث عقل آن راه را