تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٧ - در بيان آنكه خلق دوزخ گرسنگانند و نالانند و از حق خواهان كه روزىهاى ما را فربه گردان و زود زاد به ما برسان كه ما را صبر نماند
((٣٦٨٨)) نيست آن جنبش كه در اصبعتر است پيش اصبع يا پسش يا چپ وراست
((٣٦٨٩)) وقت خواب ومرگ از وى مى رود وقت بيدارى قرينش مى شود
((٣٦٩٠)) از چه ره مى آيد اندر اصبعت كاصبعت بىاو ندارد منفعت
((٣٦٩١)) نور چشم ومردمك در ديده ات از چه ره آمد به غير شش جهت
((٣٦٩٢)) بىجهت دان عالم امر وصفات عالم خلق است حسها وجهات
((٣٦٩٣)) بىجهت دان عالم اى امر صنم بىجهتتر باشد آمر لاجرم
((٣٦٩٤)) بى بىجهت دان عقل وعلام البيان عقلتر از عقل وجانتر هم ز جان
((٣٦٩٥)) بىتعلق نيست مخلوقى بدو آن تعلق هست بىچون اى عمو
((٣٦٩٦)) زان كه فصل ووصل پى بر از دليل ليك پى بردن نينديشد عليل
((٣٦٩٨)) پى پياپى مى بر از دورى ز اصل تارك مرديت آرد سوى وصل
((٣٦٩٩)) اين تعلق را خرد چون پى برد ؟
بسته فصل است ووصل است اين خرد
((٣٧٠٠)) زين وصيت كرد ما را مصطفى بحث كم جوييد در ذات خدا
((٣٧٠١)) آن كه در ذاتش تفكر كردنى است در حقيقت آن نظر در ذات نيست
((٣٧٠٢)) هست آن پندار او ، زيرا به راه صد هزاران پرده آمد تا اله
((٣٧٠٣)) هر يكى در پردهاى موصول جوست وهم او آن است كان خود عين اوست
((٣٧٠٤)) پس پيمبر دفع كرد اين وهم ازو تا نباشد در غلط سودا پز او
((٣٧٠٥)) زان كه كرد از وهم او ترك ادب بىادب را سرنگونى داد رب
((٣٧٠٦)) سرنگونى آن بود كه سوى زير مى رود پندارد او كاو هست چير
((٣٧٠٧)) زان كه حدّ مست باشد اين چنين كه نداند آسمان را از زمين
((٣٧٠٨)) در عجبهايش به فكر اندر رويد از عظيمى وز مهابت گم شويد
((٣٧٠٩)) چون ز صنعش ريش وسبلت گم كنيد حدّ خود دانيد آنگه تن زنيد
((٣٧١٠)) جز كه لا احصى نگويد او ز جان كز شمار وحدّ برون است اين بيان