تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٠٣ - ١٧١ من ١٨٧ پس از صيقلى شدن جلوه گاه نور يزدانى مى گردد ، اگر شعاعى از محبت به خدا يا ديگران از او سر بكشد ، بىآنكه مسافتى را طى كند به خود آن ١٧١ من ١٨٧ بر مى گردد
((٢٠٢٦)) وصف آن سنگى نماند اندر او پر شود از وصف خور او پشت ورو
((٢٠٢٧)) بعد از آن گر دوست دارد خويش را دوستى خور بود آن اى فتا
((٢٠٢٨)) ور كه خور را دوست دارد او به جان دوستى خويش باشد بىگمان
« من » پس از صيقلى شدن جلوه گاه نور يزدانى مى گردد ، اگر شعاعى از محبت به خدا يا ديگران از او سر بكشد ، بىآنكه مسافتى را طى كند به خود آن « من » بر مى گردد بدين جهت است كه به طور قطع مى توان ادعا كرد كه اكثريت قريب به اتفاق مردم محبتى به خويشتن ندارند ، زيرا انسانى كه هنوز نتوانسته است من خود را از چنگال مواد وپديده هاى ناخود آگاه طبيعت رها كند وبه اصطلاح جلال الدين هنوز سنگ است ، نه مى تواند محبتى راستين كه ناشى از تكامل است در درون خود به چيزى يا به كسى به وجود بياورد ، زيرا -
اين محبت هم نتيجهء دانش است كى گزافه بر چنين تختى نشست دانش ناقص كجا اين عشق زاد عشق زايد ناقص اما بر جماد
ونه مى تواند موضوعى پيدا كند كه شايستهء عشق راستينش باشد . بنا بر اين بزرگترين بدبختى وورشكست بشر در قلمرو محبت به ديگران از همين ريشه بر مى آيد كه او هنوز نمى داند محبت چيست وچه موضوعى يا چه كسى قابل محبت است ؟ تعجب در اين است كه همين انسان روى اين محبت تفسير نشده وبىموضوع ، مكتبها ساخته غوغا وجنجال براه انداخته است اما اگر از او سؤال كنى كه آيا تو اصلًا خودت را دوست مى دارى يا نه ؟ در پاسخ شما مطالبى را خواهد گفت كه اگر خيلى آگاهانه وعالمانه باشد ، از اصل دفاع از حيات خويشتن تجاوز نخواهد كرد ، به عبارت روشنتر خواهد گفت : چگونه خودم را دوست نمى دارم ، در حالى كه تمام كوشش وفعاليتم را در راه حفظ