تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٠٤ - ١٧١ من ١٨٧ پس از صيقلى شدن جلوه گاه نور يزدانى مى گردد ، اگر شعاعى از محبت به خدا يا ديگران از او سر بكشد ، بىآنكه مسافتى را طى كند به خود آن ١٧١ من ١٨٧ بر مى گردد
ذات خويش به كار مى برم ؟ اين پاسخ آن قدر كودكانه است كه كسى بگويد : آب وهوا ونور آفتاب معشوقهاى من هستند ، زيرا بدون آنها نمى توانم معشوق دلرباى من است من در بارهء فرمول مزبور شعرها سرودهام ، رؤياها وتخيلات وانديشهام ، همه وهمه با ٤ = ٢ × ٢ چنان است كه مجنون با ليلى وويس با رامين .
توجه به ضرورت ادامه حيات وحفظ آن ، از مقولهء عشق نيست ، زيرا احساس ضرورت مزبور لذت عشق را كه همهء مفاهيم هستى را دگرگون مى نمايد در بر ندارد ، چنانكه هجران معشوق هم كه بدون دويى ميان عاشق ومعشوق امكان پذير نيست در حب ذات وجود ندارد . لذا اين دو كلمه ( حب ذات ) بيك معنى غلط است . مگر اين كه در معناى محبت تعميمى منظور كنيم كه شامل مورد مزبور هم بشود .
بنا بر اين انسانها معمولا در عين تقلا وكوشش براى حفظ حيات خود ، محبتى به خويشتن ندارند ، بلكه در مقابل ضرورتى كه درك مى كنند ، عمل مى نمايند .
مخصوصاً اگر كسى هشيارانه خود را مورد تحليل قرار بدهد وعناصر اصلى وجود خويش را در نظر بگيرد ، خواهد ديد : آن چه كه به نام اعضا واجزاى مادى اوست كه قابل محبت وعشق ورزيدن نيست وآن چه كه در درون به نام عقل وانديشه وخيالات واراده وتصميم وتجسيم وتداعى معانى است ، محصولاتى از ضرورتهاى ارگانيسم واصول بنيادين وجود اوست ، كه از طبيعت سر مى بر آورد ودر طبيعت به جريان مى افتد ودر پايان كار هم در طبيعت هضم ومتلاشى مى گردد .
پس نخست بايد خودمان را دوست بداريم نتيجهء مطالب گذشته اين است كه بايستى مزايايى در خويشتن به وجود بياوريم كه ذات ما را براى خود ما قابل محبت وعشق ورزى بسازد ، تا طعم محبت وعشق را بچشيم وايجاد چنين رابطه را با ديگران تعقيب نماييم .
اين مزايا كه محبت ما را به خود ما بر مى انگيزد ، به طور قطع نمى تواند مربوط