تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٠٨ - فرمان آمدن به ميكائيل كه از روى زمين قبضهء خاك بردار جهت تركيب و ترتيب جسم مبارك ابو البشر خليفة الحق مسجود الملك و معلمهم آدم عليه السلام
ترديد اين دسته از مردم زنده تر از دستهء يكماند كه خود را هيچ وپوچ مى بينند وحتى براى تنفس هوا هم اجازه مى خواهند .
مردم معمولى اغلب جزء دستهء دوم هستند . واين احساس محدوديت وناچيزى هرگز نتوانسته است سد راه نفوذ وپيشرفت آنان در شناخت طبيعت وبهره بردارى از آن وبرقرار ساختن روابط گوناگون با انسانهاى ديگر بوده باشد . موقعى كه اين گونه احساس محدوديت وناتوانى با عدم قناعت به وضع موجود همراه بوده باشد فرد يا جامعه از ثمر بخشترين نيرو وعظمت برخوردار مى باشد ، بشر از قديمترين دوران تاريخيش با همين جوش وجنبش درونى بوده است كه راه خود را در مقابل عوامل نيرومند طبيعت پيش گرفته وبدون توقف دايمى حركت كرده است . لذا بيك معنى مى توان گفت : همين همراه بودن احساس محدوديت با درك عدم تسليم به وضع موجود بوده است كه مانند الكتريسيتهء نامحسوس در سيم بار دارد ، چراغى فرا راه پيشرفتش بوده است .
اگر بشر خود را قدرتمند مى ديد وتنها به قدرت خود تكيه مى كرد در همان نقطهء شروع به زندگى در عرصهء طبيعت بساط تاريخ خود را برچيد ونابود مى گشت واگر خود را ناتوان مطلق مى ديد وبه بيمارى احساس حقارت دچار مى شد ، باز در پهنهء طبيعت با شكست قطعى رو به رو شده واز بين مى رفت .
بنا بر اين كسى كه مى گويد : بشر همواره بايد خود را قدرتمند مطلق به بيند همان مقدار به حماقت بنيان كن دچار است كه كسى بگويد : بشر بايد هميشه خود را ضعيف وناتوان احساس كند .
صورت سوم - احساس ناتوانى محرك است در نتيجهء درك عظمتى كه در جهان هستى مى بيند وامكاناتى كه در سرمايهء درونى خود سراغ مى گيرد . اين احساس منبع شريفترين ترقيات آدمى است كه مى توان تصور نمود .