تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٢٩ - تفسير ابيات
سفرهاى بنشينند ، ولى دو رياست پرست را گنجايشى در اين جهان وجود ندارد ، هيچ يك از آن دو نمى خواهند كه ديگرى در روى اين خاك زنده بماند ، مگر نمى بينيد كه رياست پرست به جهت هراس از شركت در مقام ، پدر خود را مى كشد ، يقيناً تو بارها شنيدهاى كه مى گويند : الملك عقيم اين اصل بسيار بديهى است زيرا آدم رياست جو خويشى را پشت سر مى گذارد وناديده اش مى گيرد . رياست زاييدن وزاييده شدن نمى فهمد وپدر وفرزندى هم ندارد ومانند آتش سوزان است كه با هيچ كس پيوندى ندارد انسان مقام پرست هر چه را كه پيش آيد مى سوزاند وخاكسترش مى كند ومتلاشيش مى سازد ومى راند واگر چيزى وكسى را پيدا نكند شروع بخوردن خود مى كند وبه هستى خود آتش مى زند . تو هيچ شو واز رياست طلبى گريزان باش تا از دندان برنده آن رهايى يابى كه از دل چون سندان رياست ( ويا رياست طلب ) نمى توان اميد رحم داشت . الوهيت رداى خداوند ذو الجلال است ، هر كس كه آن را بپوشد ، بالاخره وبالش خواهد گشت ، تاج خدايى از آن او وكمر بندگى از آن ماست ، هر انسانى كه از اين حد تجاوز كند واى بر هستى او .
اى طاووس عزيز ، اين بال وپر زيبايت وسيلهء فتنه وفساد تست ، زيرا تو را وادار به ادعاى شركت با خدايى خدا وقدوسيّت او مى سازد .