تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٢٠ - حقيقتى كه انسان را از شريعت و طريقت بىنياز مى كند چيست ؟
((١)) شه حسام الدين كه نور انجم است طالب آغاز سفر پنجم است
((٢)) اى ضياء الحق حسام الدين راد اوستادان صفا را اوستاد
((٣)) گر نبودى خلق محجوب وكثيف ور نبودى حلقها تنگ وضعيف
((٤)) در مديحت داد معنى دادمى غير اين منطق لبى بگشادمى
((٥)) ليك لقمهء باز آنِ صعوه نيست چاره اكنون آب وروغن كردنى است
((٧)) شرح تو غيب است بر اهل جهان همچو راز عشق دارم در نهان
((٦)) مدح تو حيف است با زندانيان گويم اندر مجمع روحانيان
((٨)) مدح تعريف است وتخريق حجاب فارغ است از مدح وتعريف آفتاب
((٩)) مادح خورشيد مدّاح خود است كه دو چشمم روشن ونامرمد است
((١٠)) ذمّ خورشيد جهان ذمّ خود است كه دم چشمم كور وتاريك وبد است
((١١)) تو ببخشا بر كسى كاندر جهان شد حسود آفتاب كامران
((١٢)) تاندش پوشيد هيچ از ديده ها وز طراوت دادن پوسيده ها
((١٣)) يا ز نور بىحدش تانند كاست يا به دفع جاه او تانند خاست
((١٤)) مهر كسى كاو حاسد كيهان بود آن حسد خود مرگ جاويدان بود
((١٥)) قدر تو بگذشت از درك عقول عقل در شرح شما شد بو الفضول
((١٦)) گر چه عاجز آمد اين عقل از بيان عاجزانه جنبشى بايد در آن
((١٧)) ان شيئاً كله لا يدرك اعلموا ان كله لا يترك
((١٨)) گر چه نتوان خورد طوفان سحاب كى توان كردن به ترك خورد آب آب دريا را اگر نتوان كشيد هم به قدر تشنگى بايد چشيد
((١٩)) راز را گرمى نيارى در بيان دركها را تازه كن در قشر آن
((٢٠)) نطقها نسبت به تو قشر است ليك پيش ديگر فهمها مغز است نيك
((٢١)) آسمان نسبت به عرش آمد فرود ور نه بس عاليست سوى خاك تود