فرهنگ نامه اصول فقه - مرکز اطلاعات و منابع اسلامی - الصفحة ٦٧٣ - ١٦٠٤ ١٦٠١ ١٥٩٢ ١٦٠٥ ١٥٨٥ ١٥٧٨ ١٥٨٠ ١٦٠٤      
لفظ متشابه
لفظ فاقد ظهور در هيچ يك از معانى آن
لفظ متشابه، از اقسام الفاظ غير واضح بوده و عبارت است از لفظى كه در هيچ يك از معناهايى كه از آن فهميده مى شود، ظهور ندارد; بنابراين، لفظ متشابه، بين لفظ مؤوّل و مجمل مشترك است; به اين بيان كه اگر لفظ غير واضح داراى معناى مرجوح باشد، به آن مؤوّل، و در صورتى كه بر معانى متعدد، به گونه اى يكسان صدق كند، به آن مجمل مى گويند، مانند لفظ «صعيد» در آيه: ...(فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً)١ كه روشن نيست مراد از آن مطلق روى زمين است يا خاك خالص.
[١]نساء (٤)، آيه ٤٣
علامه حلى، حسن بن يوسف، مبادى الوصول الى علم الاصول، ص (٦٦-٦٥).
زهيرالمالكى، محمد ابوالنور، اصول الفقه، ج ٢، ص ١٨.
جناتى، محمد ابراهيم، منابع اجتهاد (از ديدگاه مذاهب اسلامى)، ص ١٥ و ١٩.
لفظ متواطى
ر.ك: كلى متواطى
لفظ مجازى
لفظ مستعمَل در يك معنا، بدون وضع در آن
لفظ مجازى، از اقسام الفاظ متعدد المعنى بوده و عبارت است از لفظى كه هر چند معانى متعدد دارد، ولى تنها براى يكى از آنها وضع شده و در معانى ديگر به سبب وجود علاقه استعمال مى شود، مانند: لفظ «اسد» كه معانى متعددى دارد و استعمال آن در رجل شجاع يا انسانى كه دهان او بوى بد مى دهد، مجازى و در حيوان درنده، حقيقى است.
مظفر، محمد رضا، المنطق، ص ٤٠.
محقق حلى، جعفر بن حسن، معارج الاصول، ص ٥٠.
علامه حلى، حسن بن يوسف، مبادى الوصول الى علم الاصول، ص (٧١-٧٠).
لفظ مجمل
ر.ك: مجمل
لفظ محكم
لفظ داراى ظهور در يك معنا
لفظ محكم، از اقسام الفاظ واضح الدلاله و مقابل لفظ متشابه بوده و عبارت است از لفظى كه دلالت آن بر معنايش روشن مى باشد. بنابراين، لفظ محكم، بين لفظ نص و ظاهر، مشترك است; به اين بيان كه اگر در لفظ واضح الدلالة، احتمال ديگرى داده نشود، به آن نص، و در صورتى كه احتمال خلاف داده شود و آن احتمال مرجوح باشد، به آن ظاهر مى گويند، مانند آيه: (إِنَّ اللّهَ لا يَظْلِمُ النّاسَ شَيْئاً)١ كه به دليل وضوح دلالت الفاظش بر معانى آنها، از آيات محكم به شمار مى رود.
نكته:
اصوليون اهل سنت لفظ محكم را اين گونه تعريف كرده اند: لفظى است كه بر معناى خود به وضوح دلالت مى كند و احتمال تأويل، تخصيص و نسخ در آن وجود ندارد[٢]
[١]يونس(١٠)، آيه ٤٤
[٢]شمس الائمه سرخسى، محمد بن احمد، اصول السرخسى، ج ١، ص ١٦٥
علامه حلى، حسن بن يوسف، مبادى الوصول الى علم الاصول، ص (٦٦-٦٥).
زحيلى، وهبه، اصول الفقه الاسلامى، ج ١، ص ٣٢٣.
جرجانى، محمد بن على، كتاب التعريفات، ص ٨٩.
طباطبايى حكيم، محمد تقى، الاصول العامة للفقه المقارن، ص ١٠١.
سجادى، جعفر، فرهنگ معارف اسلامى، ج ٤، ص ١٥٨.
فيض، عليرضا، مبادى فقه و اصول، ص ٢٤.
زهيرالمالكى، محمد ابوالنور، اصول الفقه، ج ٢، ص ١٧.
مشكينى، على، اصطلاحات الاصول، ص (٢٣٣-٢٣٢).
جناتى، محمد ابراهيم، منابع اجتهاد (از ديدگاه مذاهب اسلامى)، ص ١٥.
لفظ مختص
لفظ داراى معناى واحد
لفظ مختص، از اقسام الفاظ متحد المعنى بوده و عبارت است از لفظ واحدى كه تنها يك معنا به آن اختصاص داده شده است، مانند: لفظ «حديد» و «حيوان».
مظفر، محمد رضا، المنطق، ص ٣٩.
زهيرالمالكى، محمد ابوالنور، اصول الفقه، ج ٢، ص (١٦-١٤).
صاحب معالم، حسن بن زين الدين، معالم الدين و ملاذ المجتهدين، ص ٣٤.
لفظ مرتجل
لفظ مستعمَل در معنايى غير از معناى اوّل، بدون متروك شدن معناى اوّل
لفظ مرتجل، از اقسام لفظ متعدد المعنى است، و در تعريف آن اختلاف وجود دارد.
برخى گفته اند: لفظ مرتجل لفظى است كه براى معنايى وضع شده، سپس در معناى ديگر بدون لحاظ مناسبت استعمال گرديده و استعمالش در آن معنا غلبه پيدا كرده است[١]
برخى ديگر مى گويند: لفظ مرتجل نخست براى معنايى وضع شده و سپس براى معنايى ديگر استعمال و براى آن نيز وضع شده است.
بيش تر اَعلام شخصى مرتجل هستند، مانند لفظ اسد كه نخست براى معناى شير، وضع شده و سپس اسم كسى قرار داده شده است.
نكته:
لفظ منقول و مرتجل، مانند هم هستند، با اين تفاوت كه اوّلا: معناى اول در منقول مهجور مى شود، اما در مرتجل