فرهنگ نامه اصول فقه - مرکز اطلاعات و منابع اسلامی - الصفحة ٣٨٨ - ١٥٨١ ١٥٧٥ ١٦٠٣ ١٦٠٥      
تعارض روايات است; براى مثال، اگر دو روايت تعارض كنند و انگيزه صدور يكى از آنها تقيه و انگيزه صدور ديگرى بيان حكم واقعى باشد، روايتى كه به منظور بيان حكم واقعى صادر شده، ترجيح داده مى شود.
خمينى، روح الله، الرسائل، ج ٢، ص ٩١.
نائينى، محمد حسين، فوائد الاصول، ج ٤، ص ٧٧٨.
فاضل لنكرانى، محمد، كفاية الاصول، ج ٦، ص ٢٩٩.
جزايرى، محمدجعفر، منتهى الدراية فى توضيح الكفاية، ج ٨، ص ٣٠٤.
محمدى، على، شرح رسائل، ج ٧، ص ١٦٢.
مكارم شيرازى، ناصر، انوار الاصول، ج ٣، ص ٥٧٥.
جهل
عدم آگاهى
جهل، مقابل علم بوده و به معناى نبود آگاهى و علم در كسى است كه استعداد دانستن را دارد; بنابراين، به جمادات و حيوانات، جاهل و عالم اطلاق نمى شود، زيرا نسبت ميان علم و جهل، نسبت عدم و ملكه است. در برخى مباحث علم اصول، جهل به عنوان يكى از حالات مكلف (شك، ظن و علم) نسبت به حكم واقعى، مطرح مى شود و براى انسانى كه داراى چنين جهلى است احكام خاصى مقرر شده است.
مظفر، محمد رضا، المنطق، ص ١٧.
جرجانى، محمد بن على، كتاب التعريفات، ص ٣٦.
سجادى، جعفر، فرهنگ معارف اسلامى، ج ٢، ص (٢١١-٢١٠).
تهانوى، محمد اعلى بن على، كشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، ج ١، ص (٢٥٤-٢٥٣).
جهل بسيط
جهل شخص آگاه به جهل خويش
جهل بسيط، مقابل جهل مركب بوده و به اين معنا است كه انسان چيزى را نداند و متوجه جهل و نادانى خودش باشد، مانند اين كه نمى داند در كره مريخ موجود زنده اى هست يا نه و به اين نا آگاهى خود علم دارد، در نتيجه، براى او يك جهل بيشتر نيست.
نكته:
جهل بسيط، ضد علم نيست، بلكه تقابل ميان آن دو، تقابل ملكه و عدم ملكه است.
مظفر، محمد رضا، المنطق، ص ١٧.
تهانوى، محمد اعلى بن على، كشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، ص ٢٥٣.
جرجانى، محمد بن على، كتاب التعريفات، ص ٣٦.
سجادى، جعفر، فرهنگ معارف اسلامى، ج ٢، ص ٢١١.
جهل مركب
جهل شخص غير آگاه به جهل خويش
جهل مركب، مقابل جهل بسيط بوده و به اين معنا است كه انسان چيزى را نداند و به نادانى خويش نيز توجه نداشته باشد، بلكه اعتقاد داشته باشد از كسانى است كه به آن امر آگاهى دارد، مانند كسانى كه اعتقادات فاسد دارند و خيال مى كنند به حقايق آگاه اند، در حالى كه در واقع نادان اند.
نكته:
اصولى ها مى گويند قطع حجيت دارد و متابعت از آن لازم است، هر چند در واقع جهل مركب باشد.
مظفر، محمد رضا، المنطق، ص ١٨.
مظفر، محمد رضا، اصول الفقه، ج ٢، ص ٢٦.
جرجانى، محمد بن على، كتاب التعريفات، ص ٣٦.
محمدى، على، شرح اصول فقه، ج ٣، ص ٣٠.
تهانوى، محمد اعلى بن على، كشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، ج ١، ص (٢٥٤-٢٥٣).
حاجيات
ر.ك: مصالح حاجى
«ح»
حاكم
انشا كننده حكم
حاكم، در لغت به معناى حكم كننده است و در اصطلاح، به كسى گفته مى شود كه از سر قدرت، انشاى حكم مى كند; يعنى حكم را در عالم اعتبار ايجاد مى نمايد.
در اسلام حاكم بالاصالة خداى متعال است; (إِنِ الْحُكْمُ إِلاّ لِلّهِ)١ و در اين مورد هيچ اختلافى ميان مسلمانان وجود ندارد.
البته پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمه اطهار(عليهم السلام) و مجتهدان جامع الشرايط نيز حاكم هستند، ولى حاكم بودن آنها به ترتيب در طول حاكميت خداوند قرار دارد.
[١]أنعام (٦)، آيه ٥٧
زحيلى، وهبه، اصول الفقه الاسلامى، ج ١، ص ١١٥.
زهيرالمالكى، محمد ابوالنور، اصول الفقه، ج ١، ص ١٤٥.
عبدالبر، محمد زكى، تقنين اصول الفقه، ص ٢٨.
سجادى، جعفر، فرهنگ معارف اسلامى، ج ٢، ص ٢٢٤.
حاكى اجماع
ر.ك: ناقل اجماع