آداب سفر در فرهنگ نیایش (ترجمه الأمان) - سید بن طاووس - الصفحة ١٧٤ - فصل ١ تعويذى كه از مولاى ما، امام جواد صلوات الله عليه، نقل شده و براى پيشگيرى از ضربات شمشير و هر ترسى مفيد است
من هم به بدنش نگريستم كه آيا اثرى از زخم شمشير دارد يا خير؟ به خدا سوگند، بدن مقدّس او مانند عاج سپيد بود كه مايل به زردى باشد و كوچكترين نشانهاى از زخم شمشير و غير آن بر پيكرش وجود نداشت.
مأمون پس از شنيدن اين گزارش، گريهى زيادى كرد و گفت: اين حادثهى بىنظيرى است و براى همهى جهانيان، از پيشينيان و آيندگان، پندى خواهد بود. سپس به ياسر گفت: سوار شدن و برداشتن شمشير و داخل شدن خود را به ياد دارم؛ ولى كيفيّت بازگشتم و كارهايم در آن جا را به خاطر ندارم. نمىدانم چرا چنين شد كه به آن حضرت حملهور شدم؟
لعنت خدا بر اين دخترم باد! همين حالا پيش دخترم مىروى و به او مىگويى: پدرت به تو گفته است: به خدا قسم، اگر بعد از اين از حضرت جواد ٧ شكايت كنى يا بدون اجازهى آن بزرگوار از خانه بيرون آيى، انتقام او را از تو خواهم گرفت. پس از رساندن اين پيام، خدمت پسر امام رضا ٧ مىروى و سلام مرا به او مىرسانى و مبلغ بيست هزار دينار به هم راه اسبى كه ديشب سوار شدم را به او تقديم مىكنى. آنگاه به همهى هاشميان دستور مىدهى كه براى سلام دادن بر او به محضرش بروند و بر او سلام كنند.
ياسر گفت: دستور مأمون را اجرا و هاشميان را جمع كردم و هم راه آنان به خدمتش شرفياب شديم. سلام كردم و سلام مأمون را هم ابلاغ نمودم و آن مبلغ را به هم راه اسب كه شهرى[١] بود، به خدمتش تقديم داشتم. لحظهاى به آن نگريست و سپس لبخندى زد و فرمود: آيا آن عهد و پيمانى كه ميان من و او و بين پدرم و وى بود، اين بود كه با شمشير به من حملهور شود؟ آيا نمىداند كه ياور و نگهبانى دارم كه جلوى او را مىگيرد؟ گفتم: اى آقاى من، اى پسر رسول خدا، مأمون چنان مست بود كه نمىدانست چه مىكند و در كدام نقطه از زمين است و به راستى براى خدا نذر كرده و سوگند خورده است كه بعد از اين ديگر هرگز به چيز مستكنندهاى نزديك نشود؛ چون مستى از دامهاى ابليس
[١] شهرى گونهاى است از اسب.( ويراستار)