آداب سفر در فرهنگ نیایش (ترجمه الأمان) - سید بن طاووس - الصفحة ١٦٥ - فصل ٣ هم راه داشتن تير و كمان و ذكر آن كس كه اين فن(تيراندازى) را بنا نهاد و نيز اين كه مقصود از حمل اين سلاح رضاى خداوند است
خوب بر امورى كه سالها و ماهها بر آن گذشته است آگاهى دارى! عزيره كه يك صد و بيست و پنج سال را پشت سر نهاده بود، مىگفت:
جوانى در سنّ بيست و پنج سالگى نديدم كه به قضاياى ميان من و برادرم، عزير، در روزگار جوانى، از تو آگاهتر باشد. راست بگو؛ آيا تو از اهل آسمانى يا از ساكنان زمين؟ عزير به برادرش گفت: من عزيرم. به خاطر سخنى كه بعد از برگزيدهشدنم گفتم، خداوند بر من غضب كرد و يك صد سال مرا ميراند و سپس زنده كرد تا به وسيلهى آن يقين شما زياد گردد؛ قطعا خدا بر هر كارى تواناست. بنگريد؛ اين الاغ من و اين هم همان غذا و آبى كه وقتى از نزد شما رفتم، با خود برداشته بودم. خداوند آنها را همان گونه كه بود، برگردانده است. وقتى آنها را ديدند به درستى گفتههاى او ايمان آوردند. خداوند مدّت بيست و پنج سال وى را ميان آنان نگه داشت و بعد او و برادرش را در يك روز قبض روح كرد و هر دو مردند.
وقتى سخن امام باقر ٧ به اين جا رسيد، اسقف به پا خاست.
مسيحيان نيز همگى برخاستند و آن دانشمند فرياد زد: دانشمندى را كه به مراتب اطّلاعات و معلوماتش از من فزونتر است، نزد من آوردهايد.
شما او را با خود نشانديد كه آبروى مرا بريزد و رسوايم سازد و مسلمانان را آگاه كند كه در ميان آنها افرادى هستند كه به همهى علوم ما واقفاند؛ بلكه چيزهاى بيشترى مىدانند كه ما نمىدانيم. نه، به خدا سوگند، ديگر اصلا با شما سخن نمىگويم و اگر تا سال ديگر زنده ماندم، در گردهم آيى شما شركت نخواهم كرد.
مجلس به هم خورد و همه پراكنده شدند؛ در حالى كه پدرم به جاى خود نشسته بود و من هم در خدمتش بودم. ماجرا به هشام گزارش داده شد و وقتى همه رفتند، پدرم برخاست و به منزلى كه در آن بوديم، برگشت. پيك هشام آمد و جايزه آورد و فرمان داد تا هر چه زودتر به مدينه برگرديم و درنگ نكنيم؛ زيرا آن چه بين پدرم و آن دانشمند مسيحى اتّفاق افتاده بود، به سرعت ميان مردم شايع گرديد و به صورت مسألهى پر جنجالى در آمد.