آداب سفر در فرهنگ نیایش (ترجمه الأمان) - سید بن طاووس - الصفحة ١٦٤ - فصل ٣ هم راه داشتن تير و كمان و ذكر آن كس كه اين فن(تيراندازى) را بنا نهاد و نيز اين كه مقصود از حمل اين سلاح رضاى خداوند است
محسوب مىگردد نه از روز؟ فرمود: از سپيده دم تا بر آمدن آفتاب؛ در اين وقت دردها آرام مىگيرد و كسى كه به خواب نرود در اين ساعت به خواب مىرود و بىهوشان هشيار مىگردند و خداوند اين ساعت را آرزوى آنانى كه دوستدار آخرتاند و در صدد اندوخته براى آن سرايند، قرار داده و بر عليه تكذيبكنندگان و ناباوران كه آخرت را رها ساختهاند، حجّتى آشكار و پوششى كامل ساخته است.» (امام صادق ٧) فرمود: «اسقف فريادى كشيد و گفت: يكى پرسش ديگر مانده است كه به خدا سوگند، هرگز نخواهى توانست پاسخ دهى. فرمود: بپرس كه حتما سوگندت را خواهى شكست. گفت: بگو بدانم، آن دو مرد كه در يك روز از مادر زاده شدند و هر دو هم در يك روز مردند ولى يكى در وقت مردن، يك صد و پنجاه سال داشت و ديگرى پنجاه سال، نامشان چه بود؟ فرمود: نام آن دو عزير و عزيره بود كه در يك روز از مادر متولد شدند. چون مدّت بيست و پنج سال با هم زيستند، روزى عزير- در حالى كه بر الاغش سوار بود- بر روستايى در انطاكيه گذر كرد كه بناهاى آن فرو خوابيده و بامهايش به روى پايههايش افتاده بود و ساكنانش زير آوار از بين رفته بودند. اين وضع هول انگيز انديشهى او را بر اين سؤال برانگيخت و گفت: خداوند چگونه اين مردگان را- پس از آن كه مردهاند و در زير تودههاى سنگ و خاك دفن شدهاند- زنده مىكند؟ خداوند او را برگزيده و هدايت كرده بود. هنگامى كه اين سخن را گفت، خداوند بر او خشم گرفت و او را به مدّت صد سال، به كيفر گفتارش، ميراند. سپس او را به هم راه الاغ و خوردنى و آشاميدنىاش به همان صورت اوّل، زنده ساخت. وقتى به خانهاش بازگشت، برادرش عزيره او را نشناخت. درخواست مهمان شدن نمود و عزيره پذيرفت. به دنبال فرزند و نوادهگان عزيره كه پير شده بودند، فرستاد؛ در حالى كه عزير جوانى به سنّ بيست و پنج سال مىنمود.
عزير پيوسته خاطراتى از برادر و فرزندانش مىگفت و آنها كه پير بودند، آن مطالب را به ياد مىآوردند و مىگفتند: شگفتا! چه اندازه