آداب سفر در فرهنگ نیایش (ترجمه الأمان) - سید بن طاووس - الصفحة ١٧٣ - فصل ١ تعويذى كه از مولاى ما، امام جواد صلوات الله عليه، نقل شده و براى پيشگيرى از ضربات شمشير و هر ترسى مفيد است
خود گفتم: اين چه بلايى بود كه بر سر خود و شوهرم آوردم؟! و به صورت خود سيلى زدم.
[به دنبال پدرم رفتم] تا اين كه داخل اطاقى شد كه امام در آن جا بود. با شمشير به او حملهور شد و به اندازهاى ضربات پى در پى به ايشان زد كه بدن تكّه تكّه شد و سپس بيرون آمد. من از پشت سر پدرم گريختم و سرتاسر آن شب خواب از چشمم ربوده شد.
هنگامى كه صبح شد و قسمتى از روز گذشت، نزد پدرم رفتم و گفتم: مىدانى ديشب چه كردى؟ گفت: نه. گفتم: پسر امام رضا ٧ را كشتى. با شنيدن اين خبر، از چشمان پدرم برقى جهيد و بىهوش شد.
پس از مدّتى كه به هوش آمد، رو به من كرد و گفت: واى بر تو! چه مىگويى؟ گفتم: همان كه گفتم و شنيدى. به خدا سوگند، رفتى و آن قدر شمشير بر پيكرش زدى تا كشته شد.
در حالى كه وحشت سراپايش را فرا گرفته بود، گفت: به ياسر خادم بگو بيايد. او را صدا زدم. وقتى آمد، نگاه تندى به او كرد و گفت:
واى بر تو! اين چه مىگويد؟ ياسر گفت: راست گفته است. مأمون در حالى كه بر صورت و سينهى خويش مىكوفت، گفت: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ! تا قيامت ميان مردم رسوا و نابود شديم! واى بر تو اى ياسر! برو و ببين چه خبر شده و حال آن حضرت چه طور است و هر چه زودتر نتيجه را به من خبر ده كه نزديك است جان از كالبدم بيرون رود.
ياسر خارج شد و من هم به صورت خود مىزدم.
طولى نكشيد كه برگشت و گفت: امير، تو را بشارت باد! پدرم گفت: چه خبر؟ گفت: وقتى خدمت ايشان رسيدم، ديدم نشسته است و پيراهنى در بر دارد و رو اندازى به روى خود كشيده است و مسواك مىزند. سلام كردم و گفتم: خواهش مىكنم اين پيراهنى را كه در بر داريد به من بدهيد تا با آن نماز بخوانم و آن را براى خود مايهى خير و بركت قرار دهم. هدفم از اين در خواست آن بود كه وقت برهنه شدن او را خوب ببينم كه آيا زخمى و يا جاى ضربهى شمشيرى بر پيكرش وجود دارد يا نه؟ فرمود: «نه، بلكه پيراهنى بهتر از اين به تو مىدهم.» عرض كردم: اى فرزند رسول خدا، غير از اين را نمىخواهم. آن را از تنش بيرون آورد و