کشف الغمة ت و شرح زوارهای - اربلی، علی بن عیسی - الصفحة ١٥٦ - حسن بن حسن
[حسن بن حسن]
فأما حسن بن حسن مردى بود جليل و رئيس و فاضل بورع و تقوى و والى صدقات أمير المؤمنين (ع) در عصر آن حضرت، و وقتى كه حجاج امير مدينه بود گفت بوى حجاج كه: شريك گردان عمر بن على را با خود در أمر صدقات پدر او كه او عم و بقيه اهل تست، حسن بن حسن گفت من تغيير أمر أمير المؤمنين نميكنم، و كسى را با خود شريك نمىسازم كه آن حضرت نساخته، حجاج گفت: من اين زمان او را با تو شريك ميسازم، او از آن دست باز داشت و حجاج را غافل كرده توجه بجانب عبد الملك نمود تا آمد نزد او بر در خانه او توقف كرده طلب اذن نمود، در آن حال گذر يحيى بن ام حكم بآنجا افتاد، پيش آمد و بر وى سلام كرد و از آمدن و احوال وى پرسيد و جواب شنيد گفت: من بروم و اخبار كنم عبد الملك را از آمدن تو، رفت و گفت و او را طلب كردند، رفت باندرون و عبد الملك او را تعظيم كرد و پرسش نمود، در آن وقت حسن بن حسن را پيرى دريافته بود، عبد الملك گفت: زود پيرى ترا دريافته يا أبا محمد، يحيى گفت: چه مانع آيد او را پير ساخته او را امانى و آرزوى اهل عراق كه بوى رسول ميفرستادند و تمناى خلافت وى مينمودند، حسن روى بجانب وى كرد و گفت: و اللَّه بد است از عطائى كه بمن اعطا ميكنى اين چه گفتن است و اين چنين نيست كه تو ميگوئى ليكن ما جماعتيم از اهل بيت كه پيرى در ما زود أثر ميكند، و عبد الملك ميشنيد آنگاه عبد الملك متوجه وى گشته گفت: بچه كار آمده؟ او را از احوال حجاج خبر داد گفت: او را نمىرسد كه بتو اين گويد، من بوى كتابتى بنويسم