کشف الغمة ت و شرح زوارهای - اربلی، علی بن عیسی - الصفحة ١٣٤ - فصل هشتم در كرم و بخشش و نماز آن حضرت
و آسايشى كردند تا خنك شد، چون روان ميشدند گفتند: ما جماعتيم از قريش باينجانب ميرويم، چون باز گرديم بسلامت ان شاء اللَّه پيش ما بيا تا با تو نيكوئى كنيم، و ايشان رفتند و شوهر اين عورت آمد و خبر كرد شوهر را از ايشان و كشتن گوسفند، او غضب نموده گفت: و يحك گوسفند مرا كشتى از براى جماعتى كه نميشناسى ايشان را باز ميگوئى كه ايشان مىگفتند كه ما از قريشيم؟ بعد از مدتى ايشان را احتياجى شد بر رفتن مدينه آمدند بجانب مدينه و ايشان نقل پشكل شتر بمدينه مينمودند و ميفروختند و بآن معاش ميكردند، مرد و زن در بعضى از كوچهاى مدينه ميگذشتند ناگاه امام حسن (ع) بر در خانه خود نشسته آن زن را شناخت و زن آن حضرت را نشناخت، غلامى را فرستاد و او را طلب كرد و فرمود مر او را كه:
يا أمة اللَّه مرا ميشناسى؟ گفت: نه فرمود كه: من مهمان تو بودم در فلان روز، زن گفت بابى انت و امى آن حضرت هزار گوسفند از گوسفندهاى صدقه براى او خريد و هزار دينار اشرفى ديگر بوى داد و غلام را همراه وى كرده به پيش برادرش امام حسين فرستاد، فرمود: كه برادرم حسن بتو چه داد؟ گفت هزار گوسفند و هزار دينار، آن حضرت نيز مثل آن را بوى داد و غلام خود را همراه كرده او را نزد عبد اللَّه بن جعفر فرستاد، گفت: حسن و حسين بتو چه دادند؟ گفت: هزار گوسفند و هزار دينار، گفت كه: دو هزار گوسفند و دو هزار دينار بوى دهند، و فرمود كه: اول اگر پيش من مىآمدى هر آينه بزحمت نمىانداختم ايشان را پس زن با شوهر رجوع كردند بمدينه با اين جمعيت.