کشف الغمة ت و شرح زوارهای - اربلی، علی بن عیسی - الصفحة ٢٧٣ - جريان حج هشام بن عبد الملك و قصيده فرزدق
و طاوس گويد كه: ديدم على بن حسين را (ع) كه بسجده افتاده بود در حجر كعبه، گفتم با خود كه: اين مرديست صالح از أهل بيت طيب هر آينه گوش كنم كه چه ميگويد، گوش كردم شنيدم كه ميگويد
عبدك بفنائك مسكينك بفنائك سائلك بفنائك فقيرك بفنائك
و اللَّه كه نكردم من دعا را در هيچ بلائى الا دفع كرده شده از من.
و آن حضرت در هر شبانه روزى هزار ركعت نماز ميگزارد، چون صباح ميكرد مىافتاد بيهوش و باد او را ميل ميداد مثل سنبله، و يك روزى بيرون فرمود ملاقات كرد مردى با وى و با آن حضرت سخنان ناملايم گفت، غلامان و ملازمانش تند برآمدند كه او را ايذا كنند فرمود مر ايشان را كه: مهلا دست بداريد و بعد از آن روى آورد بآن مرد و گفت: آنچه مخفى است از تو از امر ما بيشتر است آيا هيچ حاجتى هست ترا كه من امداد كرده آن را روا كنم؟ پس آن مرد شرمنده شد و بر او جامه نيكو پوشانيد و امر فرمود كه بوى هزار درهم دادند و بعد از آن آن مرد ميگفت كه: تو از اولاد پيغمبرانى.
و يك بارى نزد آن حضرت جماعتى از مهمانان بودند غلامى كه آن حضرت را بود پاره گوشت در تنور بريان كرده در ظرف مسين نهاده براى مهمانان ميبرد بسرعت، چون از نردبان بالا ميرفت اين ظرف از دست وى افتاد و آمد بر سر پسر طفلى كه آن حضرت را بود و در زير نردبان ايستاده بود و او را كشت، آن غلام حيران و مضطرب شد، آن حضرت آن غلام را بآن اضطراب و حيرت ديد فرمود كه: تو آزادى و ميدانم كه بعمد نكردى اين را آنگاه تجهيز آن طفل كرده او را دفن فرمود.