ترجمه خصال شيخ صدوق - جعفري، يعقوب - الصفحة ٧٣ - امتحان كردن خدا، اوصياء پيامبران را در حال حيات پيامبران در هفت مورد و پس از وفاتشان در هفت مورد
به خيرخواهى و دين او اطمينان دارم، حكم قرار دهم، ولى هر كس را كه نام بردم، پسر هند او را قبول نكرد و او را به سوى هيچ حقى دعوت نكردم مگر اينكه به آن پشت نمود و همواره به ما ستم مىكرد و اين نبود مگر به جهت اينكه اصحاب من در اين مسأله از او پيروى كردند و چون جز اين را نخواستند كه در جريان تحكيم بر رأى من غلبه كنند، از آنها به سوى خدا بيزارى جستم و كار را به آنان واگذار نمودم و آنان مردى را انتخاب كردند كه سرانجام عمرو عاص به او نيرنگ زد، نيرنگى كه در شرق و غرب زمين آشكار شد و آنكه فريب خورده بود، خود پشيمان شد. سپس رو به اصحاب خود كرد و فرمود: آيا چنين نبود؟ گفتند: آرى يا امير المؤمنين. پس فرمود: و اما هفتمى اى برادر يهودى، اين بود كه پيامبر خدا ٦ به من وصيت كرده بود كه در اواخر عمرم با گروهى از اصحاب خودم بجنگم كه روزها را روزه مىگيرند و شبها را به عبادت مىپردازند و همواره قرآن تلاوت مىكنند، ولى به جهت مخالفت و جنگ با من، همانند بيرون رفتن تير از كمان از دين خارج مىشوند و در ميان آنان «ذو الثديه» هم بود، كشتن آنان براى من سرانجام سعادت بارى داشت، پس چون از اين محل و پس از جريان حكميت حركت كردم، برخى از آنان در باره حكم قرار دادن آن دو نفر برخى ديگر را سرزنش مىكردند و خود را از اين مخمصه بيرون نيافتند مگر اينكه گفتند: امير ما نبايد با كسى كه خطا كرده است، بيعت مىكرد و بايد به حقيقت رأى خود، عمل مىنمود هر چند به كشته شدن خود و يا مخالفانش از ما منجر مىشد، او با پيروى از ما و اطاعت از رأى خطاى ما كافر شده است و بنا بر اين كشتن او و ريختن خون او بر ما حلال است، آنها به اين انديشه اجماع كردند و در حالى كه از هوسهاى خود پيروى مىكردند، با صداى بلند فرياد مىزدند: ( «لا حكم الّا لله» حكم جز براى خدا نيست) سپس متفرق شدند، گروهى به نخيله و گروهى به حروراء رفتند و گروهى هم تابع هوسهاى خود بودند و به سوى شرق حركت مىكردند تا از رود دجله گذشتند و به هر مسلمانى مىرسيدند او را امتحان مىكردند، بهر كس از آنان پيروى مىنمود او را زنده گذاشتند و هر كس با آنان مخالفت مىكرد، او را مىكشتند. من به سوى آن دو گروه اولى رفتم و آنان را به اطاعت از خداوند و بازگشت به سوى او دعوت كردم ولى آنان جز شمشير چيز ديگرى را قبول نمىكردند و جز آن چيزى آنان را قانع نمىكرد و چون در باره آنان راه چاره بسته شد، آنان را تسليم حكم خداوند كردم و خدا هر دو گروه را كشت، آنان اى برادر يهودى اگر چنين نمىكردند، ركنى نيرومند و سدّى محكم بودند و خدا نخواست جز اينكه آنان به آن راه بروند، سپس به گروه سوم نامه نوشتم و قاصدهاى خود را يكى پس از ديگرى به سوى آنان فرستادم و همگى از بزرگان اصحاب من و اهل زهد و بىاعتنا به دنيا بودند، ولى آن گروه نيز جز پيروى از دو گروه قبل را نخواستند و آنان مسلمانانى را كه مخالف آنها بود با شتاب مىكشتند و گزارشهايى از عملكرد آنان به من مىرسيد، پس من بيرون آمدم و راه دجله را بر آنان قطع كردم و خيرخواهان و سفيرانى به سوى آنان فرستادم و حسن