ترجمه خصال شيخ صدوق - جعفري، يعقوب - الصفحة ٣٣٩ - استدلال امير مؤمنان على(ع) با چهل و سه دليل در برابر ابو بكر
فرمود: «تو پرچمدار من در دنيا و سراى آخرت هستى.» يا من؟ گفت: بلكه تو.
فرمود: تو را به خدا! آيا تو بودى آن كه پيامبر خدا ٦ دستور گشايش درب خانهاش به سوى مسجد را صادر كرد آنگاه كه دستور داد همه درهاى اصحاب و خاندانش به سوى مسجد بسته شود و آنچه كه خدا در آن براى او حلال كرده بود برايش حلال نمود، يا من بودم؟ گفت: بلكه تو. فرمود: تو را به خدا! آيا تويى آن كه به جهت نجواى با پيامبر خدا ٦ پيشاپيش صدقهاى داد آنگاه به نجوا پرداخت آنگاه كه خداوند متعال گروهى را مورد عقاب قرار داد و فرمود: «آيا سختتان بود كه پيش از نجواى با پيامبر صدقههايى بپردازيد؟» يا من بودم؟ گفت: بلكه تو بودى. فرمود: تو را به خدا! تو بودى كه پيامبر خدا ٦ در مورد او در ضمن سخنانى به فاطمه ٧ فرمود: من تو را به همسرى كسى درآوردم كه او نخستين مردم از نظر ايمان و برترين آنان از نظر اسلام است؟ گفت: بلكه تو بودى. على پيوسته مناقبى را كه خداوند بدو- نه به ابو بكر و غير او- اختصاص داده مىشمرد و ابو بكر مىگفت: بلكه تو بودى. آنگاه حضرتش فرمود: پس به اين ويژگىها و مانند آن شايستگى قيام به امور امّت محمّد ٦ پيدا مىشود. سپس حضرتش رو به ابو بكر كرد و فرمود: چه چيزى تو را از خدا و پيامبر و دينش فريب داد با اين كه از آنچه كه اهل دين بدان نياز دارند، تهى هستى؟ حضرت فرمود: در اين هنگام ابو بكر گريست و گفت: اى ابا الحسن! راست گفتى، همين امروز را به من مهلت بده تا در كار خود و آنچه از تو شنيدم بيانديشم.
حضرت فرمود: على ٧ بدو فرمود: اى ابا بكر! تو اين مهلت را دارى. آنگاه ابو بكر از نزد على ٧ بازگشت و آن روز را به تنهايى سپرى كرد و تا شب به هيچ كس اجازه ملاقات نداد. عمر نيز از آنجايى كه جلسه خلوت ابو بكر با على ٧ را شنيده بود در ميان مردم رفت و آمد مىكرد. ابو بكر آن شب پيامبر خدا ٦ را در خواب ديد كه در جايگاه خود نشسته، ابو بكر برخاست تا به حضرتش سلام كند، حضرت روى از او گردانيد، عرض كرد: اى پيامبر خدا! آيا فرمانى دادى كه من انجام ندادم؟
پيامبر خدا ٦ فرمود: من پاسخ سلام تو را بدهم، با اين كه با خدا و پيامبرش و كسى كه خدا و پيامبرش او را دوست مىدارد، دشمنى مىكنى؟ حق را به اهلش باز گردان! ابو بكر گفت: اهل آن كيست؟ فرمود: همان- على ٧- كه بر تو عتاب كرد.
ابو بكر گفت: به فرمان تو اى پيامبر خدا! خلافت را به او برمىگردانم. حضرت فرمود:
بامدادان در حالى كه مىگريست به على ٧ گفت: دستت را بده، آنگاه با او بيعت كرد و امر خلافت را به او تسليم كرد، آنگاه گفت: من به مسجد پيامبر خدا ٦ مىروم و