ترجمه خصال شيخ صدوق - جعفري، يعقوب - الصفحة ٥٧ - امتحان كردن خدا، اوصياء پيامبران را در حال حيات پيامبران در هفت مورد و پس از وفاتشان در هفت مورد
بيم آن مىرفت آن پيمان را نقض كند و در آن منازعه نمايد و نه كسى را از آنان كه به من به جهت كشتن پدر يا برادر يا خويشانش به ديده دشمنى مىنگريستند، باقى نگذاشت مگر اينكه آنان را در اين سپاه قرار داد و نيز كسى از مهاجران و انصار و مسلمانان و غير آنان و كسانى كه تأليف قلب شده بودند و منافقان باقى نگذاشت، تا دلهاى كسانى كه در محضر او مىماندند صاف باشد و كسى چيزى نگويد كه مرا ناراحت كند و كسى مرا از ولايت و قيام به امور رعيت او پس از او باز ندارد و آخرين سخنى كه با من در باره امت خود گفت، اين بود كه سپاه اسامه حركت كند و كسى از آنان كه با او همراه نموده است از آن تخلف نكنند و در اين باره با شديدترين نوعى پيش رفت و با رساترين بيان به آن سفارش داد و شديدا بر آن تأكيد نمود.
ولى پس از آنكه پيامبر خدا ٦ از دنيا رفت، مردانى از همراهان اسامه و اهل سپاه او را ديدم كه مراكز خود را ترك كردهاند و پايگاههايشان را خالى نمودهاند و با دستور پيامبر كه آنان را گسيل داشته بود و آنان را به ملازمت امير خود و رفتن زير پرچم او خوانده بود مخالفت كردند و از امير خود كه در ميان لشكر بود جدا شدند و سواره آمدند تا آن پيمانى را كه خداوند براى من و پيامبرش بر گردن آنها گذارده بود بگشايند كه گشودند و تعهدى را كه به پيامبر و خدا داده بودند نقض كنند، پس نقض كردند و براى خود پيمانى بستند كه هياهوى بسيار داشت و فقط به آراء خودشان اختصاص داده بودند، بدون آنكه با يكى از ما فرزندان عبد المطلب سخن گويند و يا در رأى دادن شركت دهند و يا بخواهند كه بيعت مرا كه بر گردنشان بود باز نمايند. اين كار را كردند در حالى كه من به پيامبر و تجهيز او مشغول بودم و از كارهاى ديگر باز مانده بودم چون اين كار مهمتر از همه و سزاوارتر از هر كار ديگر بود.
اى برادر يهودى، اين كار دل مرا بيشتر جريحهدار كرد، در حالى كه من در مصيبتى بزرگ و فاجعهاى غمبار فرو رفته بودم و كسى را كه جز خدا نمىتوانست جاى او را پر كند، از دست داده بودم و من بر آن صبر كردم در حالى كه مصيبت ديگرى بدون فاصله و متصل به آن به من رسيد. سپس رو به اصحاب خود كرد و فرمود: آيا چنين نبود؟ گفتند: آرى يا امير المؤمنين، پس فرمود:
و اما سومى اى برادر يهودى، اين بود كه آنكه پس از پيامبر به جاى او قرار گرفته بود با من ملاقات مىكرد و هر روز عذرخواهى مىنمود و در گرفتن حق من و شكستن بيعت من كس ديگرى را سرزنش مىكرد و از من حلالى مىخواست و من مىگفتم: روزگار او به سر مىآيد، آنگاه حقى كه خداوند بر من قرار داده به آسانى به من مىرسد بىآنكه در اسلام كه حكومت اسلامى تازه بود و به جاهليت نزديك بود