ترجمه خصال شيخ صدوق - جعفري، يعقوب - الصفحة ٥١ - امتحان كردن خدا، اوصياء پيامبران را در حال حيات پيامبران در هفت مورد و پس از وفاتشان در هفت مورد
كرد و ما را محاصره نمود و خود را قوى و ما را ضعيف مىپنداشت و به شدت تهديد مىكرد و پيامبر آنان را به سوى خدا مىخواند و خويشاوندى خود را به آنان تذكر مىداد ولى آنان امتناع مىكردند و اين كار بر طغيان آنان افزود، سواركار آنان و سواركار عرب در آن روز عمرو بن عبد ودّ بود كه مانند شترى سركش نعره مىزد و مبارز مىطلبيد و رجز مىخواند و گاهى نيزه و گاهى شمشير خود را بالا مىبرد و كسى به سوى او نمىرفت و طمعى در او نداشت و در كسى غيرتى نبود كه او را تحريك كند و بصيرتى نبود كه او را وادار به جنگ او سازد، پس پيامبر خدا ٦ مرا برانگيخت و با دست خود عمامه بر سر من نهاد و اين شمشير را كه شمشير خود او بود به من داد و دست خود را به ذو الفقار زد، پس من بيرون رفتم در حالى كه زنهاى مدينه به جهت روبرو شدن من با عمرو بن عبد ودّ از روى ترحم به حال من گريه مىكردند، ولى خداوند او را به دست من كشت و عرب سواركارى چون او نداشت و او اين ضربت را بر من زد- با دست خود بر سر خود اشاره كرد- پس خداوند قريش و عرب را با اين كار و با رنجى كه من كشيدم شكست داد، سپس رو به اصحاب خود كرد و فرمود: آيا چنين نبود؟ گفتند: آرى يا امير المؤمنين! پس فرمود: و اما ششمى اى برادر يهودى، اين بود كه ما همراه با پيامبر خدا ٦ در شهر رفيقان تو يعنى خيبر بر مردانى از يهود و سواران آن از قريش و ديگران وارد شديم، آنان با اسبان و مردان و شمشيرهايى چون كوه با ما روبرو شدند. آنان در خانههاى محكم بودند و تعدادشان بسيار بود، هر كدامشان فرياد مىزد و مبارز مىطلبيد و هيچ يك از اصحاب من به سوى آنان نرفت مگر اينكه او را كشتند و تنور جنگ داغ شد و همه به نبرد خوانده شدند و هر كسى به فكر جان خود بود. برخى از رفيقان من به برخى ديگر متوجه شدند و همگى مىگفتند: يا ابا الحسن برخيز، پس پيامبر خدا ٦ مرا به سوى خانههاى آنان روانه كرد و هيچ كدام از آنان با من مبارزه نكردند مگر اينكه او را كشتم و هيچ سواركارى نبود مگر اينكه او را زمين زدم، سپس مانند حمله شير به شكار خود به آنان حمله كردم تا آنان را به داخل خانههايشان وارد نمودم، پس در قلعه آنان را با دست خود كندم و به تنهايى وارد شهر آنان شدم و هر مردى را كه آشكار مىشد مىكشتم و هر يك از زنهاى آنان را كه مىديدم اسير مىكردم و من به تنهايى آنجا را فتح كردم و كمكى جز خداوند نداشتم، سپس رو به اصحاب خود كرد و فرمود: آيا چنين نبودم؟ گفتند: آرى يا امير المؤمنين! سپس فرمود: و اما هفتمى اى برادر يهودى، اين بود كه چون پيامبر خدا ٦