ترجمه خصال شيخ صدوق - جعفري، يعقوب - الصفحة ٣٥٧ - استدلال على(ع) با اين ويژگىها بر مردم در روز شورا
و من او را كشتم. آيا در ميان شما جز من كسى هست كه چنين مبارزهاى داشته باشد؟ گفتند: نه به خدا سوگند! فرمود: شما را به خدا! آيا در ميان شما جز من كسى هست كه خداوند در باره او آيه تطهير را نازل كرده باشد كه: «خداوند فقط مىخواهد پليدى را از شما خاندان زدوده و شما را تمام و كمال پاكيزه گرداند.» در اين هنگام، پيامبر خدا ٦ كساى خيبرى را گرفته و من، فاطمه، حسن و حسين را در آن جاى داد و آنگاه فرمود: «پروردگار من! اينان خاندان منند، پس پليدى را از آنان بزداى و آنها را كاملا پاكيزه گردان!» گفتند: نه به خدا سوگند! فرمود: شما را به خدا! آيا در ميان شما جز من كسى هست كه پيامبر خدا ٦ در مورد او فرموده باشد: «من سرور فرزندان آدم و تو اى على! سرور عرب هستى» گفتند: نه به خدا سوگند! فرمود: شما را به خدا! آيا در ميان شما جز من كسى هست كه وقتى پيامبر خدا ٦ در مسجد بود بناگاه ديد كه چيزى از آسمان فرود مىآيد، حضرت به سرعت به طرف آن رفت و اصحابش در پى حضرت بودند، آن حضرت به چهار سياهى رسيد كه تابوتى را به دوش مىكشيدند، حضرت به آنان فرمود: تابوت را بر زمين گذاريد! آنان آن را بر زمين گذاشتند! فرمود: روى آن را باز كنيد! باز كردند، ناگاه جنازه سياهى كه آهن بر دور گردنش داشت در آن بود. پيامبر خدا ٦ به آنان فرمود: اين كيست؟ گفتند: غلامى خبيث و فاسد از قبيله رياحيان است كه از دست آنان فرار كرده بود، (اينك مرده) به ما دستور دادند او را با همان زنجيرى كه در گردن دارد به خاك بسپاريم. من به آن غلام نگريسته و عرضه كردم: اى پيامبر خدا! هر وقت اين غلام مرا مىديد مىگفت: «سوگند به خدا! من تو را دوست مىدارم، سوگند به خدا جز مؤمن تو را دوست نمىدارد و جز كافر تو را دشمنى نمىكند.» پيامبر خدا ٦ فرمود: «اى على! اينك بدون ترديد خداوند به خاطر اين عقيده به او پاداش داد. اينك هفتاد گروه از فرشتگان كه هر گروهى هزار گروهند فرود آمده و بر او نماز مىخوانند. آنگاه پيامبر خدا غل آهنين از گردنش باز كرد و بر او نماز خوانده و به خاكش سپرد. گفتند: نه به خدا سوگند! فرمود: شما را به خدا! آيا در ميان شما جز من كسى هست كه پيامبر خدا ٦ در باره او فرموده باشد آنسان كه در باره من فرمود: «ديشب به من اجازه داده شد تا دعا كنم، چيزى از پروردگارم نخواستم مگر اين كه به من ارزانى داشت و چيزى براى خود نخواستم مگر اين كه همانند آن را براى تو خواستم و خداوند آن را عطا فرمود». من گفتم: خدا را سپاس. گفتند: نه به خدا! فرمود: شما را به خدا! آيا مىدانيد كه پيامبر خدا ٦ خالد بن وليد را به سوى قبيله بنى جذيمه فرستاد، او با آنان آن گونه رفتار كرد. پيامبر خدا ٦ بر فراز منبر رفت و سه بار فرمود: «خداوند! من از آنچه كه خالد بن وليد انجام داده به سوى تو بيزارى مىجويم.» آنگاه به من فرمود: يا على! تو برو. من به سوى آنان رفته و ديه آنها را پرداختم. آنگاه آنها را به خدا سوگند دادم كه