ترجمه خصال شيخ صدوق - جعفري، يعقوب - الصفحة ٦٣ - امتحان كردن خدا، اوصياء پيامبران را در حال حيات پيامبران در هفت مورد و پس از وفاتشان در هفت مورد
(گذشته) خودم و آنان و آثار خودم و آنان صحبت كردم و چيزهايى را در مورد شايستهتر بودن خودم نسبت به آنان توضيح دادم و پيمان گرفتن پيامبر خدا ٦ از آنان و تأكيد آن حضرت در بيعت براى من بر گردن آنها را تذكر دادم، ولى حبّ رياست و باز شدن دست و زبان آنان در امر و نهى و نيز رغبت آنان به دنيا و پيروى نمودن آنان از درگذشتگان پيش از آنان، آنان را وادار كرد كه چيزى را كه خدا بر ايشان قرار نداده بود به دست گيرند، هر گاه كه با يكى از آنان خلوت مىكردم و روزهاى خدا را به ياد او مىآوردم و او را نسبت به اقدامى كه مىكند هشدار مىدادم، از من مىخواست و با من شرط مىكرد كه خلافت را پس از خود به او بسپارم، اما چون در من جز راه روشن و عمل به كتاب خدا و وصيت پيامبر و دادن حق هر كس بدان گونه كه خداوند براى او قرار داده، و منع او از آنچه خداوند براى او قرار نداده است، نديدند، خلافت را از من گرفتند و به فرزند عفان دادند، با اين طمع كه به وسيله او از آن برخوردار باشند و پسر عفان مردى بود كه با هيچ يك از آنان مساوى نبود تا چه رسد به پايينتر از آنان، نه در جنگ بدر كه اوج افتخار آنان بود و نه در جاهاى ديگر از افتخاراتى كه خداوند آنها را به پيامبرش و افراد خاصى از خاندان او اختصاص داده بود، شركت نداشت، آنگاه گمان نمىكنم كه همان روز به شب رسيده باشد كه پشيمانى اهل شورا آشكار شد و كنار كشيدند و هر كدام، مسئوليت را به گردن ديگرى انداخت و هر كدام از آنان خود و يارانش را سرزنش نمود، سپس روزگارى طولانى بر پسر عفان كه استبداد مىكرد نگذشت، تا اينكه او را تكفير كردند و از او بيزارى جستند و او رو به سوى ياران خاص خود و ساير اصحاب رسول خدا ٦ آورد و درخواست استعفا كرد و از كارهاى بد خود از خداوند طلب توبه نمود، و اين- اى برادر يهودى- بدتر و شديدتر از قبلى بود. شايسته شكيبايى نبود، آن ناراحتى كه از اين طريق به من مىرسيد قابل وصف نيست و نمىتوان حدّ آن را تعيين كرد و من جز صبر بر مصيبتى شديدتر از آن چارهاى نداشتم.
بقيه آن شش نفر همان روز نزد من آمدند و از آنچه در حق من كرده بودند اظهار پشيمانى مىكردند و از من خلع پسر عفان و حمله به او و گرفتن حق خودم را طلب مىكردند و هر كدام با من بيعت مىكردند و پيمان مىبستند كه در زير پرچم من تا پاى مرگ حاضرند، تا اينكه خداوند حق مرا بر من برگردانيد، به خدا سوگند اى برادر يهودى، مرا از اين كار باز نداشت مگر همان چيزى كه در زمان دو خليفه قبلى باز داشت و ديدم كه ماندن بقيه آن گروه براى من شادمانهتر و به قلب من مأنوستر از نابودى آنهاست و دانستم كه اگر من آنها را به سوى مرگ بخوانم مىپذيرند. و اما در باره نفس خودم، همه حاضرانى كه تو مىبينى و غايبان از اصحاب محمد ٦ مىدانند كه مرگ در نظر من به منزله شربت خنكى در يك روز بسيار گرم براى يك