ترجمه خصال شيخ صدوق - جعفري، يعقوب - الصفحة ٣٥٥ - استدلال على(ع) با اين ويژگىها بر مردم در روز شورا
كارزار قدم نهاد و در حالى كه مىگفت: سوگند به خدا! در عوض سروران خودم جز محمّد را نخواهم كشت. دو لبش كف كرده و چشمانش سرخ شده بود، شما همگى ترسيده و از مبارزه با او كناره گرفتيد، در اين هنگام من گام به مبارزه با او برداشتم، وقتى رو به من كرد گويى گنبدى ساخته شده و استوار بود، با آغاز نبرد دو ضربه ميان من و او ردّ و بدل شد من با ضربهاى از كمر او را دو نيم كردم كه نيم تنه پايين او همچنان بر روى دو پايش ايستاد كه مسلمانان به او نگريسته و از آن منظره مىخنديدند.» گفتند: نه به خدا سوگند! فرمود: شما را به خدا! آيا در ميان شما جز من كسى هست كه همانند من از شركورزان قريش به خاك و خون بكشد؟ گفتند: نه به خدا! فرمود: شما را به خدا! آيا در ميان شما جز من كسى هست كه در ميدان نبرد عمرو بن عبد ودّ فرياد مىزد، آيا كسى هست كه به مبارزه من بيايد؟ همه شما از او ترسيديد من برخاستم. پيامبر خدا ٦ فرمود: كجا مىروى؟ عرض كردم: به سوى اين فاسق برخاستم. فرمود: او عمر بن عبد ودّ است! عرض كردم: اى پيامبر خدا! اگر او عمرو بن عبد ودّ است من نيز على بن ابى طالبم. حضرت سخنش را دوباره فرمود. من نيز پاسخم را تكرار كردم. آنگاه به من فرمود: برو به نام خدا. وقتى كه به نزديك او رسيدم گفت: اى مرد! تو كيستى؟ گفتم: على بن ابى طالب. گفت: همتاى بزرگوارى هستى اى برادر زاده! بازگرد كه پدرت با من حق همنشينى و گفتگوى داشت. من دوست ندارم كه تو را بكشم. من در پاسخ او گفتم: اى عمرو! تو با خدا پيمان بستهاى كه اگر كسى سه تا پيشنهاد براى تو كرد يكى از آنها را بپذيرى! گفت: پيشنهاد كن. گفتم: اين كه گواهى دهى كه معبودى جز خدا نيست و اين محمّد ٦ پيامبر خداست و بدان چه كه از جانب خدا آورده اقرار كنى. گفت: پيشنهادى غير از اينها بياور. گفتم: از همان راهى كه آمدهاى بازگردى. گفت: سوگند به خدا! سخن و گفتگوى زنان قريش نبايد اين باشد كه من از برابر تو گريختم. گفتم: پس (از اسب) پياده شو تا با تو بجنگم. گفت: اين پيشنهاد را مىپذيرم. آنگاه (از اسب) پايين آمد دو ضربه ميان من و او، ردّ و بدل شد كه ضربه شمشير او به سپر من خورد و از آن رد شده بر سر من رسيد، و من آنچنان ضربهاى به او زدم كه هر دو پايش قطع شد و خداوند او را به دست من كشت. آيا در ميان شما جز من كسى هست كه چنين مبارزهاى داشته باشد؟ گفتند: نه به خدا سوگند.
فرمود: شما را به خدا! آيا در ميان شما جز من كسى هست كه آنگاه كه مرحب پا به عرصه نبرد گذاشت رجز مىخواند و مىگفت: من همانم كه مادرم مرا مرحب ناميده، پهلوانى با تجربه كه غرق در سلاحم؛ كه گاهى با نيزه و گاهى با شمشير نبرد مىكنم. من براى مبارزه با او به ميدان آمدم، او به قدرى بزرگ بود كه به جاى كلاه خود، سنگى كنده شده در سر داشت، او ضربهاى بر من زد، وقتى من شمشير به سوى او حواله كردم از ضربه من، كلاه خود سنگى از سرش افتاد و شمشير بر سرش اصابت كرد