ترجمه خصال شيخ صدوق - جعفري، يعقوب - الصفحة ٢٤٧ - جريان دوازده درهمى كه به پيامبر خدا
لباس آن حضرت كهنه بود، آن مرد دوازده درهم به او داد، پس فرمود: يا على! اين درهمها را بگير و با آن براى من لباس بخر تا بپوشم. على ٧ گفت: به بازار آمدم و با دوازده درهم پيراهنى خريدم و نزد آن حضرت آوردم، به آن نگاه كرد و فرمود: يا على، پيراهنى غير از اين براى من دوست داشتنىتر است. آيا صاحب آن، آن را از ما پس مىگيرد؟ گفتم: نمىدانم. فرمود: ببين، پس نزد صاحب مغازه آمدم و گفتم: پيامبر خدا ٦ اين را دوست ندارد و غير آن را مىخواهد، آن را از ما پس بگير. او درهمها را به من پس داد و آنها را نزد پيامبر خدا ٦ آوردم، با آنها به بازار رفت تا پيراهنى بخرد، بر سر راه كنيزى را ديد كه نشسته و گريه مىكند، پيامبر خدا ٦ به او فرمود:
حال تو چگونه است؟ گفت: يا رسول اللَّه، خانوادهام به من چهار درهم داد تا با آن نيازى را بخرم و آن درهمها گم شده و جرأت نمىكنم كه به سوى آنها برگردم. پيامبر خدا ٦ چهار درهم به او داد و فرمود: به سوى خانوادهات برگرد.
و از آنجا، به سوى بازار رفت و پيراهنى را به چهار درهم خريد و پوشيد و خدا را سپاسگزارى كرد. پس مرد برهنهاى را ديد كه مىگويد: هر كس مرا لباس بپوشاند، خداوند لباسهاى بهشتى به او بپوشاند. پيامبر خدا ٦ پيراهنى را كه خريده بود از تن درآورد و به آن مرد سائل پوشانيد. سپس به بازار برگشت و با چهار درهم باقى مانده پيراهن ديگرى خريد و پوشيد و خدا را سپاسگزارى كرد و به منزلش برمىگشت كه آن كنيز را ديد كه بر سر راه نشسته و گريه مىكند. پيامبر خدا ٦ به او فرمود: تو را چه شده كه نزد خانوادهات نمىروى؟ گفت: يا رسول اللَّه، من دير كردهام مىترسم مرا كتك زنند. پيامبر خدا ٦ فرمود: پيش روى من برو و مرا به خانوادهات راهنمايى كن. پيامبر خدا ٦ آمد و بر در آنان ايستاد.
سپس فرمود: سلام بر شما اى اهل خانه، آنها پاسخ ندادند. پيامبر دوباره سلام داد، باز پاسخ ندادند، پيامبر بار ديگر سلام داد، آنها گفتند: سلام و رحمت و بركات خدا بر تو اى رسول خدا، فرمود: چرا در وهله اول و دوم پاسخ سلام مرا نداديد؟ گفتند:
سخن تو را شنيديم ولى دوست داشتيم آن را بيشتر بشنويم. پيامبر خدا ٦ فرمود:
اين كنيز نزد شما دير آمده او را اذيت نكنيد، گفتند: يا رسول اللَّه، به خاطر آمدن تو او را آزاد كرديم. پيامبر خدا ٦ فرمود: ستايش خدا را، من دوازده درهمى نديدم كه با