ترجمه خصال شيخ صدوق - جعفري، يعقوب - الصفحة ٥٥ - امتحان كردن خدا، اوصياء پيامبران را در حال حيات پيامبران در هفت مورد و پس از وفاتشان در هفت مورد
امام نخستين آنها اى برادر يهودى، اين بود كه در ميان عموم مسلمانان جز پيامبر كسى نبود كه من با او انس بگيرم و يا به او اعتماد كنم و يا با او آرامش بگيرم و يا به او نزديك شوم و او بود كه مرا در كوچكى تربيت كرد و در بزرگى پناه داد و از فقر كفايتم كرد و از يتيمى بدر آورد و از درخواست كردن بىنيازم نمود و از كسب باز داشت و خود و خانوادهام را كفايت كرد، اينها در باره كارهاى دنيا بود و علاوه بر آن، آن حضرت درجههايى را به من اختصاص داد كه مرا به راههاى حق نزد خداوند كشانيد، تا اينكه مصيبت وفات پيامبر بر من رسيد بهگونهاى كه گمان نمىكنم كوهها مىتوانستند به زور آن را حمل كنند و خانواده خود را ديدم كه برخى از آنان بىتابى مىكرد و مالك خود نبود و نمىتوانست خودش را ضبط كند و قدرت تحمل سنگينى مصيبتى را كه وارد شده بود نداشت و بىتابى صبر او را برده بود و عقل او را ربوده بود و ميان او و فهميدن و فهماندن و گفتنى و شنيدن فاصله انداخته بود، و ساير مردم از غير فرزندان عبد المطلب برخى تسليت مىگفتند و ما را امر به صبر مىكردند و برخى نيز چنين كمك مىكردند كه با گريه خاندان عبد المطلب گريه مىكردند و با بىتابى آنان بىتابى مىنمودند و من خودم را به هنگام وفات آن حضرت وادار به صبر كردم و سكوت را پيش گرفتم و مشغول تجهيز و غسل دادن و حنوط كردن و كفن كردن و نماز خواندن و دفن او و جمعآورى كتاب خدا و پيمان او بر بندگان شدم، و هيچ نوع اشك چشمى كه بىاختيار مىريخت و هيجان آه و سوختن قلب و بزرگى مصيبت مرا به خود مشغول نكرد تا اينكه حقى را كه از سوى خدا و پيامبرش بر من بود ادا كردم و آنچه را كه به من امر شده بود رسانيدم و با شكيبايى و توجه به خدا آن را تحمل نمودم، سپس رو به اصحاب خود كرد و فرمود: آيا چنين نبود؟ گفتند: آرى يا امير المؤمنين! پس فرمود: و اما دوّمى اى برادر يهودى، اين بود كه پيامبر خدا ٦ در زمان حيات خود مرا به جميع امت خود امير گردانيد و از تمام حاضران بيعت گرفت و اينكه آنان بايد سخن مرا بشنوند و از من اطاعت كنند و دستور داد كه اين موضوع را حاضران به غائبان برسانند و چنين بود كه من وقتى در محضر پيامبر بودم دستور او را به مردم مىرسانيدم و چون از آن حضرت جدا مىشدم امير كسانى بودم كه همراه من بودند و هرگز به ذهنم خطور نمىكرد كه كسى از مردم نه در زمان پيامبر و نه پس از مرگ او در اين باره با من منازعه كند، سپس پيامبر خدا ٦ فرمان داد كه سپاهى با اسامة بن زيد آماده شود و آن هنگامى بود كه خداوند او را مريض كرد، همان مرضى كه در آن از دنيا رفت و پيامبر هيچ كس از عرب و اوس و خزرج و ديگران از مردم كه