ترجمه خصال شيخ صدوق - جعفري، يعقوب - الصفحة ٤٧ - امتحان كردن خدا، اوصياء پيامبران را در حال حيات پيامبران در هفت مورد و پس از وفاتشان در هفت مورد
رسالت را به او اعطا نمود و اين در حالى بود كه من از نظر سنّ جوانترين خانواده خود بودم و به پيامبر در خانهاش خدمت مىكردم و در انجام كارهاى او در مقابلش سعى مىنمودم، آن حضرت كوچك و بزرگ خاندان عبد المطلب را دعوت كرد كه به يگانگى خداوند و رسالت او گواهى دهند ولى آنها خوددارى كردند و بر او انكار نمودند و از او جدا شدند و با او دشمنى كردند و از او كنارهگيرى و دورى كردند و ساير مردم نيز با او به مخالفت برخاستند و آنچه را كه او به آنان آورده بود، بدان جهت كه تاب تحمل آن را نداشتند و عقلهايشان آن را درك نمىكرد، بزرگ شمردند. ولى من به تنهايى پيامبر را اجابت كردم و با شتاب و يقين و فرمانبردارانه دعوت او را پذيرفتم و در اين باره هيچ شكى به دلم عارض نشد، ما سه سال بدين منوال درنگ نموديم در حالى كه بر روى زمين كسى كه نماز بخواند و يا رسالت پيامبر را گواهى دهد به جز من و (خديجه) دختر خويلد كه خدا رحمتش كند، نبود و چنين بود. سپس رو به اصحاب خود كرد و فرمود: آيا چنين نبود؟ گفتند: آرى يا امير المؤمنين! و اما دوّمين آنها، اى برادر يهودى، قريش در انديشه كشتن پيامبر بودند و نقشهها مىكشيدند، تا اينكه آخرين بار در يوم الدار و در محلى به نام دار الندوة اجتماع كردند و شيطان ملعون نيز به شكل مرد يك چشم از قبيله ثقيف (مغيرة بن شعبه) حاضر بود، آنها در اين كار مشورت كردند و به طور جمعى به اين نتيجه رسيدند كه از طايفهاى از قريش مردى انتخاب شود و هر كدام از آنها شمشير خود را بردارد و به سوى پيامبر در حالى كه در رختخواب خود خوابيده است بروند و با شمشيرهاى خود او را بزنند به طورى كه گويا يك نفر شمشير زده است و او را بكشند و چون او را كشتند قريش اين اشخاص را منع مىكند و تحويل نمىدهد و خون او به هدر مىرود، پس جبرئيل به پيامبر نازل و اين جريان را به او خبر داد و شبى را كه بنا بود اين كار انجام شود و لحظهاى را كه به سوى بستر او خواهند آمد خبر داد و به او دستور داد كه در آن ساعت از خانه خارج شود و به سوى غار برود، پيامبر مرا از اين موضوع باخبر ساخت و به من دستور داد كه در رختخواب او بخوابم و جانم را سپر بلاى او كنم و من با شتاب و شادمانى به اين كار اقدام كردم تا به جاى او كشته شوم، او رفت و من در رختخواب او خوابيدم و مردان قريش روى آوردند و يقين داشتند كه پيامبر كشته مىشود و چون در آن خانه من و آنها روبروى هم قرار گرفتيم، من با شمشير خودم بلند شدم و آنها را از خودم دور كردم بهگونهاى كه خدا و مردم مىدانند. سپس على ٧ رو به اصحاب خود كرد و فرمود: آيا چنين نبود؟ گفتند: آرى يا امير المؤمنين!