ترجمه خصال شيخ صدوق - جعفري، يعقوب - الصفحة ٣٨٧ - هفتاد منقبتى كه امير مؤمنان على(ع) آنها را داشت و كسى از رهبران در آنها با او شريك نبود
در والاترين مقامات خواهى بود.» عرض كردم: اى پيامبر خدا! والاترين مقامات چيست؟
فرمود: اى على! گنبدى از درّ سفيد كه هفتاد هزار در دارد كه جايگاه من و توست. چهل و سوم اينكه پيامبر خدا ٦ فرمود: «به راستى كه خداوند متعال مهر مرا همچنين مهر تو را- اى على- در دلهاى مؤمنان جاى داد و كينه من و تو را در دلهاى منافقان جاى داد. پس جز مؤمن پارسا تو را دوست نمىدارد و جز منافق كفرورز تو را دشمن نمىدارد.» چهل و چهارم اينكه پيامبر خدا ٦ فرمود: «هرگز از عرب جز زنازاده و از عجم جز بدبخت و از زنان جز زنى كه خراب است، با تو دشمنى نمىورزد.» چهل و پنجم اينكه روزى پيامبر خدا ٦ مرا نزد خودش فرا خواند، من چشم درد داشتم، حضرتش آب دهان مباركش را به چشم من انداخت و فرمود: «خداوندا! گرميش را سرد و سرديش را گرم كن.» سوگند به خدا! تاكنون ديگر چشمم درد نكرد. چهل و ششم اينكه پيامبر خدا ٦ به فرمان خدا به اصحاب و عموهايش دستور داد در خانههايشان را كه به طرف مسجد باز مىشد ببندند ولى در خانه مرا باز گذاشت. پس براى هيچ كسى منقبتى همچون منقبت من نيست. چهل و هفتم اينكه پيامبر خدا ٦ در ضمن وصيتش به من دستور داد تا بدهىهايش را پرداخته و به پيمانهايش وفا كنم. عرض كردم: اى پيامبر خدا! شما مىدانيد كه من دارايى ندارم. فرمود: خداوند تو را يارى خواهد كرد. پس من هر كدام از بدهىها و وعدههاى آن حضرت را كه خواستم انجام دهم خداوند آن را براى من آسان كرد تا اين كه همه بدهىهايش را پرداختم و به پيمانهايش وفا كردم، آنها را شمارش نمودم به هشتاد هزار مورد رسيد و بقيه آنها را كه باقى مانده بود به فرزندم حسن ٧ وصيّت كردم كه ادا كند. چهل و هشتم اينكه روزى پيامبر خدا ٦ به خانه من آمد، اين در حالى بود كه سه روز بود كه چيزى نخورده بوديم. فرمود: اى على! آيا چيزى دارى؟ عرض كردم: سوگند به خدايى كه تو را با كرامت، گرامى داشته و به رسالت برگزيده سه روز است كه خودم، همسرم و فرزندانم چيزى نخوردهايم. پيامبر خدا ٦ فرمود: اى فاطمه! برو داخل اتاق بنگر كه چيزى هست؟ عرض كرد: هم اكنون بيرون آمدم (چيزى نبود) عرض كردم: اى پيامبر خدا! من وارد اتاق شوم؟ فرمود: برو به نام خدا! من وارد اتاق شدم ناگاه ديدم طبقى از خرماى تازه نهاده شده و كاسهاى تليد كنار آن است. من آنها را محضر پيامبر خدا ٦ آوردم. فرمود: اى على! آيا آن كه اين خوراك را آورد ديدى؟ عرض كردم: آرى. فرمود: او را براى من توصيف كن. عرض كردم: رنگهايى كه از او به نظرم رسيد، رنگى ميان سرخ، سبز و زرد بود.
فرمود: اينها رنگهاى بال جبرئيل است. به درّ و ياقوت آزين شده است. پس از تليد خورديم تا اين كه سير