ترجمه خصال شيخ صدوق - جعفري، يعقوب - الصفحة ٢٨١ - نوزده مسألهاى كه امام صادق(ع) در مجلس منصور از طبيب هندى پرسيد و او ندانست و امام خود پاسخ داد
نمىيافت و دوا به آن نمىرسيد و درد از آن بيرون نمىآمد، و سوراخ بينى به طرف پايين است تا داروهايى كه از مغز به پايين ترشّح مىكند فرو ريزد و بوها به شامّه برسد و اگر به طرف بالا بود، دارو پايين نمىريخت و بو را احساس نمىكرد، و شارب و لب بالاى دهان قرار گرفته تا آنچه را از دماغ پايين مىريزد از رسيدن به دهان حفظ كند، تا انسان در خوردن و نوشيدن احساس نفرت نكند تا وقتى كه آن را پاك سازد، و مردان ريش دارند تا در نگاه كردن از كشف عورت بىنياز باشد و مرد از زن تميز داده شوند، و دندان جلو تيز است چون جويدن به وسيله آن انجام مىگيرد و دندان آسياب پهن است؛ چون خورد كردن و جويدن با آن صورت مىپذيرد و دندان نيش بلند است تا دندانها به آن تكيه كنند و دندانها مانند ستونها هستند، و دو كف دست خالى از مو است تا لمس كردن به وسيله آنها صورت پذيرد و اگر در آنها مو وجود داشت انسان آنچه را كه پيش روى اوست نمىتوانست احساس و لمس كند، و مو و ناخن از حيات خالى است، چون بلند بودن آنها بد و چيدن آنها خوب است اگر آنها جان داشتند انسان به هنگام چيدن آنها احساس درد مىكرد، و قلب چون دانه صنوبر است چون وارونه است و سر آن را باريك كرد تا داخل ريه گردد، پس با خنكى آن خنك مىشود تا مغز با حرارت آن نسوزد، و ريه دو قطعه شده تا قلب ميان آن دو باشد و با حركت آن سرد شود، و كبد خميده شده تا معده را سنگينى كند و همه آن بر كبد قرار گيرد و آن را فشار دهد تا بخار آن خارج گردد.
و كليه چون دانه لوبيا شده، چون محل ريختن قطره به قطره منى در آن است و اگر مربع يا گرد مىشد قطره اولى در آن مىماند تا دومى بيايد و شخص با خروج آن لذت نمىبرد، چون منى از فقرات پشت به كليه مىريزد و آن مانند كرم است و باز و بسته مىشود و آن را يكى پس از ديگرى مانند انداختن تير از كمان به مثانه مىاندازد، و خمى زانوان را به طرف پشت قرار داد، چون انسان به طرف جلو راه مىرود و حركتهاى معتدلى دارد و اگر چنين نبود در راه رفتن به زمين مىافتاد، و كف پا فرو رفته است؛ چون اگر در راه رفتن همه پا بر زمين واقع مىشد، سنگينى آن مانند سنگينى سنگ آسياب مىشد، سنگ آسياب اگر برگردى خود باشد يك كودك هم آن را حركت مىدهد ولى اگر بر رو به زمين افتد يك مرد به دشوارى آن را حركت مىدهد.
هندى به امام گفت: اين علم از كجا براى تو حاصل شده است؟ فرمود: آن را از پدرانم از پيامبر خدا ٦ از جبرئيل از پروردگار جهانيان كه همه اجساد و ارواح را آفريده ياد گرفتهام، هندى گفت: راست گفتى و من شهادت مىدهم كه معبودى جز خداوند نيست و محمّد ٦ فرستاده و بنده اوست و تو دانشمندترين زمان خود هستى.