ترجمه خصال شيخ صدوق - جعفري، يعقوب - الصفحة ٦٥ - امتحان كردن خدا، اوصياء پيامبران را در حال حيات پيامبران در هفت مورد و پس از وفاتشان در هفت مورد
شخص تشنه است و من با خدا و رسولش و عمويم حمزه و برادرم جعفر و پسر عمويم عبيده به چيزى پيمان بستهام كه ما همگى به خاطر خدا به آن وفادار بودهايم، ياران من بر من پيشى گرفتند و من پس از آنها بر اساس اراده خداوند زنده ماندهام و خداوند در باره ما اين آيه را نازل فرموده است: «و از مؤمنان مردانى هستند كه به پيمانى كه با خدا بستهاند صادقانه وفا كردند، پس برخى از آنان درگذشتند و برخى ديگر انتظار مىكشيدند و هرگز آن را تغيير ندادند»[١] حمزه و جعفر و عبيده، به خدا سوگند اى برادر يهودى، كه من انتظار مىكشم و هرگز آن پيمان را تغيير ندادهام. مرا از پسر عفان چيزى باز نداشت و ساكت نكرد مگر اينكه از اخلاق او كه آزمايش كرده بودم، دانستم كه او را رها نخواهند كرد تا جايى كه دور و نزديك به كشتن و خلع او اقدام خواهند كرد و اين در حالى خواهد بود كه من در گوشهاى نشستهام و من صبر كردهام، تا اين اتفاق واقع شد و من در باره او حتى يك سخن آرى يا نه به زبان نياوردم، سپس آن قوم نزد من آمدند و خدا مىداند كه من از قبول خلافت كراهت داشتم، چون به طمع آنان در جمع مال و خوشگذرانى در زمين، آگاه بودم و آنان مىدانستند كه اينها را نزد من نخواهند يافت و اين عادت شديد برچيده خواهد شد، پس چون آن را نزد من نيافتند، بهانهها آوردند، سپس رو به اصحاب خود كرد و فرمود: آيا چنين نبود؟ گفتند: آرى يا امير المؤمنين! پس فرمود:
و اما پنجمى اى برادر يهودى، اين بود كه وقتى تابعان من آنچه را مىخواستند در من نيافتند همراه يك زن (عايشه) بر من حمله كردند در حالى كه من سرپرست آن زن بودم، او را سوار شترى كردند و وادار به سفر كردند و بيابانها را با او طى كردند و سگهاى «حوأب» بر آنها پاس كرد (پيامبر از آن خبر داده بود) و در هر ساعت و در هر حال آثار پشيمانى در آنان آشكار شده بود و آنان براى بار دوم با من بيعت كرده بودند، همان گونه كه بار نخست در زمان حيات پيامبر ٦ با من بيعت كرده بودند، تا اينكه آن زن به نزد مردم شهرى آمد كه دستانشان كوتاه و ريشهايشان بلند و عقلهايشان اندك و رأىهايشان تباه بود و آنان همسايگان بيابانگردان و در كنار دريا بودند (منظور شهر بصره است). او آن مردم را وادار كرد كه با شمشيرهايشان و نيزههايشان بدون آگاهى خروج كنند و من در باره آنها در ميان دو كار ناپسند مردّد شدم، اگر اقدامى نمىكردم از كار خود برنمىگشتند و عقل خود را به كار نمىانداختند و اگر ايستادگى مىكردم به همان چيزى كشيده مىشدم كه از آن كراهت داشتم، پس با زبان عذر و تهديد با آنان محاجه كردم و آن زن را به باز گشتن به خانهاش دعوت نمودم و آن قوم را به سوى وفا كردن بر بيعت خود و به ترك شكستن پيمان الهى در باره من فرا خواندم و از خود، هر اقدامى را كه مىتوانستم انجام دادم و با برخى از آنان مناظره كردم و او برگشت و يادآورى كردم تا به يادش آمد و همين كار را در باره بقيه آنان كردم ولى جز
[١] سوره احزاب، آيه ٢٣.