ترجمه خصال شيخ صدوق - جعفري، يعقوب - الصفحة ٦٩ - امتحان كردن خدا، اوصياء پيامبران را در حال حيات پيامبران در هفت مورد و پس از وفاتشان در هفت مورد
حمله كرد و خبرهاى آن به من مىرسيد، پس يك چشم ثقيف (مغيرة بن شعبه) نزد من آمد و در مقام مشورت به من گفت كه او را در شهرهايى كه او در آنها نفوذ دارد والى و حاكم كنم تا با والى كردن او با او مدارا كنم آنچه او به عنوان مشورت گفته بود از نظر دنيا خوب بود، مشروط بر اينكه در والى قرار دادن او، براى خودم نزد خداوند عذرى داشته باشم، در اين باره انديشيدم و با كسانى كه به آنان اطمينان دارم كه به خاطر خدا و رسول و خودم و مؤمنان نصيحت مىكند، به مشورت پرداختم، و رأى او در باره پسر زن جگر خوار مانند رأى من بود و مرا از والى قرار دادن او نهى مىكرد و مرا از اينكه كار مسلمانان را به او بسپارم برحذر مىداشت و خداوند مرا نديده است كه گمراهان را يار و ياور خود قرار دهم.
پس به سوى او (معاويه) يك بار جرير بجلى و يك بار ابو موسى اشعرى را فرستادم و هر دو نفر ميل به دنيا كردند و از هواى نفس او در جهت خوشنودى او، از وى پيروى كردند. و چون ديدم كه همواره دستورات الهى را بيش از پيش زير پا مىگذارد، با آن گروه از اصحاب محمد ٦ كه با من بودند، از شركتكنندگان در جنگ بدر و كسانى كه خداوند از كار آنان راضى بود و پس از بيعتشان نيز از آنان خوشنود بود و جز آنها از صالحان مسلمانان و تابعان، مشورت كردم رأى همگى با رأى من در جنگ با او و باز داشتن او از آنچه تصرف كرده مطابق بود و من همراه با اصحابم به جنگ با او آماده شدم، از هر محلى به او نامهها فرستادم و قاصدانى گسيل داشتم و او را به بازگشت از آن حالتى كه در آن بود و وارد شدن به آنچه مردم همراه من در آن بودند دعوت كردم، پس او نامه نوشت و با من زورگويى كرد و مقاصد خود را آشكار نمود و شرطهايى را بر من پيشنهاد داد كه خدا و رسولش و مؤمنان آن را نمىپذيرند و در برخى از نامههايش با من شرط مىكرد كه گروههاى بىگناهى از اصحاب محمد ٦ را به او تحويل دهم كه از جمله آنان بود عمار ياسر و كجاست مانند عمار؟ به خدا سوگند هر گاه كه با پيامبر بوديم، پنج نفر نبود مگر اينكه ششمى آنان عمار بود و چهار نفر نبود مگر اينكه پنجمى آنان عمار بود، او شرط كرد كه آنان را به او تسليم كنم تا آنها را بكشد و بر دار زند و به انتقام خون عثمان نسبت دهد، در حالى كه به خدا سوگند كه بر عثمان نشوريد و مردم را بر كشتن او گرد نياورد مگر خود او و افرادى مانند او از خاندانش كه شاخههاى درخت نفرين شده در قرآن بودند. چون به درخواست او پاسخ ندادم طغيانگرانه و ستمكارانه با قبيله «حمير» كه نه عقل داشتند و نه بينش، بر من هجوم كرد، او كار را بر آنان مشتبه كرد و آنان از وى پيروى نمودند و آنقدر از مال دنيا به آنان داد كه آنان را با خود همراه نمود و به طرف خود كشيد و ما پس از عذرها و تهديدها خدا را داور قرار داديم و چون اين كار جز بر طغيان و ستم او نيفزود، با سنت الهى با او ملاقات نموديم و ما به سنت الهى عادت داشتيم كه همواره ما را به دشمنان خود و دشمن ما پيروز مىكرد و پرچم رسول خدا ٦ در دست ما بود و همواره خداوند با آن پرچم حزب شيطان را شكست مىداد