ترجمه خصال شيخ صدوق - جعفري، يعقوب - الصفحة ١٩٧ - كسانى كه نشستن ابو بكر در مقام خلافت و پيشى گرفتن او به على بن ابى طالب(ع) را انكار كردند، دوازده نفر بودند
كشتن تو راه پيدا كنند، چون امّت پس از من با تو نيرنگ خواهند كرد، جبرئيل به من از جانب پروردگارم چنين خبر داده است. شما نزد آن مرد برويد و آنچه را كه از پيامبرتان شنيدهايد به او بگوييد و او را در كارش در شبهه باقى نگذاريد، تا اين كار حجت بزرگى براى او باشد و كيفر او را وقتى نزد پروردگارش رفت در حالى كه پيامبرش را عصيان كرده و فرمان او را مخالفت نموده، بيشتر كند.
راوى گفت: آنها رفتند و روز جمعه دور منبر پيامبر جا گرفتند و به مهاجران گفتند: همانا خداوند در قرآن با شما شروع كرده و فرمود: «همانا خداوند از پيامبر و مهاجران و انصار درگذشت» پس با شما شروع كرده است. نخستين كسى كه شروع كرد و برخاست، خالد بن سعيد بن عاص بود كه نسبتى با بنى اميه داشت. پس گفت: اى ابو بكر از خدا بترس، تو خود مىدانى كه پيامبر خدا ٦ پيشتر در باره على ٧ چه گفته است، آيا نمىدانى كه پيامبر خدا ٦ به ما كه در روز بنى قريظه دور آن حضرت بوديم و به مردان صاحب منزلت ما فرمود: اى گروه مهاجران و انصار، به شما وصيتى مىكنم آن را حفظ كنيد و من چيزى را به شما مىرسانم، آن را بپذيريد، آگاه باشيد كه على ٧ امير شما پس از من و جانشين من در ميان شما است، پروردگارم اين موضوع را به من سفارش كرده و اگر شما وصيت مرا در باره او حفظ نكنيد و او را يارى نكنيد، در احكام دينتان دچار اختلاف مىشويد و كار دينتان بر شما مضطرب مىشود و بدترينهاى شما بر شما حاكم مىشوند، آگاه باشيد كه اهل بيت من وارثان امر من و قيامكنندگان به امر امت من هستند، خداوندا، هر كس در باره آنان سفارش مرا حفظ كند، او را در جرگه من محشور فرما و از رفاقت من او را بهرهاى ده كه با آن سعادت آخرت را دريابد، خداوندا، هر كس پس از من در باره اهل بيتم بدى كند، بهشت را كه پهنايى چون آسمانها و زمين است، بر وى حرام كن.
عمر بن خطاب گفت: ساكت باش اى خالد، كه تو اهل مشورت نيستى و سخن تو قابل قبول نيست، خالد گفت: بلكه تو ساكت باش اى پسر خطاب، كه به خدا سوگند كه تو خود مىدانى كه با زبانى جز زبان خودت سخن مىگويى و به افرادى جز افراد خودت تكيه كردهاى، و به خدا سوگند كه قريش مىداند كه من از نظر شرافت خانوادگى بزرگترين آنها و از نظر ادب قوىترين آنها و از نظر نام و نشان نيكوترين آنها و از نظر بىنيازى به خدا و رسولش كمترين آنها هستم و تو از نظر شرافت خانوادگى پستترين آنها و از نظر تعداد كمترين آنها و از نظر نام و نشان گمنامترين آنها هستى و با خدا و رسولش رابطه كمترى دارى و تو موقع جنگ ترسو و در قحط سالى بخيل هستى و نژاد پستى دارى و در قريش افتخارى ندارى، راوى مىگويد: خالد او را ساكت كرد و نشست.
سپس ابو ذر (ره) برخاست و پس از حمد و ثناى الهى گفت: اما بعد، اى گروه