ترجمه خصال شيخ صدوق - جعفري، يعقوب - الصفحة ٥٠٩ - پيامبر خدا
دارد.
٤٩- ذريح بن محمّد بن يزيد محاربى گويد: از امام صادق ٧ شنيدم كه مىفرمود:
ما وارثان پيامبران هستيم، آنگاه فرمود: پيامبر خدا ٦ على ٧ را با پارچهاى پوشانيد و سپس هزار كلمه به او آموخت كه از هر كلمهاى هزار كلمه ديگر گشوده مىشد.
٥٠- ابو حمزه ثمالى از امام سجّاد ٧ نقل مىكند كه فرمود: پيامبر خدا ٦ هزار كلمه به على ٧ آموخت كه از هر كلمهاى از آن هزار كلمه ديگر و از هزار كلمه، از هر كدامش هزار كلمه ديگر گشوده مىشود.
٥١- اصبغ بن نباته گويد: از على ٧ شنيدم كه مىفرمود: پيامبر خدا ٦ به من هزار حديث فرمود كه از هر حديثى هزار باب ديگر دريافت مىشود.
٥٢- بكر بن حبيب از امام باقر ٧ نقل مىكند كه فرمود: پيامبر خدا ٦ در همان بيمارى كه جان سپرد، فرمود: دوستم را نزد من فراخوانيد! عايشه و حفصه كسى را نزد پدرشان فرستادند، وقتى آمدند پيامبر خدا ٦ صورت و سر مباركش را پوشانيد، چون بازگشتند سر خود را بيرون آورد و فرمود: دوستم را نزد من فراخوانيد، دوباره حفصه كسى را نزد پدرش و عايشه نيز كسى را نزد پدرش فرستاد و آمدند، چون آمدند، پيامبر ٦ صورت مباركش را پوشانيد، آنان بازگشته و گفتند:
گمان نمىكنيم پيامبر خدا ٦ ما را خواسته باشد، دخترانشان گفتند: آرى، او فقط گفت: دوستم يا حبيبم را نزد من فراخوانيد ما اميد داشتيم كه مقصودش شما باشيد، پس امير مؤمنان على ٧ آمد، و پيامبر ٦ او را در آغوش كشيد، و سر به گوشش گذاشته و هزار حديث به او گفت؛ كه هر حديثى هزار باب داشت.