ترجمه خصال شيخ صدوق - جعفري، يعقوب - الصفحة ٧١ - امتحان كردن خدا، اوصياء پيامبران را در حال حيات پيامبران در هفت مورد و پس از وفاتشان در هفت مورد
تا اينكه پيامبر از دنيا رفت و او پرچمهاى پدرش را كه در همه موارد با رسول خدا ٦ با آنها جنگيده بودم همراه داشت و او چارهاى از مرگ نديد مگر فرار كردن را، پس سوار اسبش شد و پرچمش را برگردانيد، نمىدانست چه حيلهاى به كار بندد كه از رأى عمرو عاص كمك گرفت و او اشاره كرد كه مصحفها را بر نيزه بالا برد و به سوى آن بخواند و گفت پسر ابو طالب و همراهانش اهل بصيرت و رحمت و تقوا هستند و آنان قبلا تو را به سوى كتاب خدا دعوت كردهاند و اكنون به تو در باره آن پاسخ خواهند داد و او از آنچه عمرو عاص اشاره كرد اطاعت نمود، چون ديد كه جز آن راه چاره براى كشته شدن يا فرار كردن ندارد، پس مصحفها را بر نيزه كرد و به گمان خود ما را به سوى آنچه در قرآن است دعوت نمود، پس كسانى از اصحاب من كه باقى مانده بودند به آن مايل شدند و اين پس از كشته شدن نيكان اصحابم و جهادشان با دشمنان خدا و دشمنان خود كه از روى بصيرت انجام گرفت، اتفاق افتاد و آنان گمان كردند كه پسر زن جگر خوار به آنچه دعوت مىكند وفادار است، پس به دعوت او گوش دادند و همگى به اجابت دعوت او رو آوردند و من به آنها گوشزد كردم كه اين فريبى از سوى او و عمرو عاص است و اين دو نفر به شكستن پيمان نزديكتر از وفادارى هستند، ولى سخن مرا نپذيرفتند و از دستور من پيروى نكردند و جز اجابت او را چه بخواهم چه نخواهم نخواستند، تا جايى كه برخى از آنان به برخى ديگر گفتند كه اگر (على) اين كار را قبول نكند او را به عثمان ملحق كنيد و يا به پسر هند تسليم كنيد.
من كوشش نمودم و خداوند از كوشش من آگاه است و از هيچ تلاشى فرو گذار نكردم كه تا به رأى من عمل كنند ولى نكردند و از آنها خواستم كه به اندازه دوشيدن شتر يا دويدن يك اسب مهلت دهند، ولى ندادند، جز اين شخص- و با دست خود به مالك اشتر اشاره نمود- و افرادى از خانوادهام. پس به خدا سوگند چيزى باعث نشد كه من مطابق تشخيص خودم عمل كنم جز اين دو نفر- و با دست خود به حسن و حسين اشاره كرد- مبادا نسل پيامبر و ذريه او در ميان امّتش قطع گردد و نيز ترسيدم اين دو نفر كشته شوند- و با دست خود به عبد الله بن جعفر و محمد بن حنفيه اشاره كرد- چون مىدانستم كه اگر من در اين موقعيت قرار نمىگرفتم آنها به خطر نمىافتادند، به همين جهت بود كه به آنچه آن قوم اراده كردند و در علم خدا گذشته بود، صبر نمودم. و چون ما شمشيرهاى خود را از آن قوم برداشتيم در كارها، خودشان را حكم قرار دادند (در حالى كه قرار بود قرآن را حكم قرار دهند) و احكام الهى را به ميل خود انتخاب كردند و قرآنها و آنچه كه ما را به سوى آن خوانده بودند، رها ساختند و من كسى را در دين خدا حكم قرار ندادم، چون حكم قرار دادن در آن خطائى بود كه شكى در آن وجود نداشت ولى چون غير از آن را قبول نكردند، خواستم مردى از خاندانم را و يا كسى را كه عقل و فكر او را مىپسندم و