ترجمه خصال شيخ صدوق - جعفري، يعقوب - الصفحة ٣٥٩ - استدلال على(ع) با اين ويژگىها بر مردم در روز شورا
آيا چيزى باقى مانده است؟ گفتند: چون ما را به خدا سوگند دادى (مىگوييم) كه كاسههاى سگان ما و زانوبند شتران ما باقى مانده است. من بهاى آنها را نيز پرداختم. باز طلاى زيادى به همراه من باقى ماند كه همه آنها را به آنان دادم و گفتم: اين را مىدهم بدان جهت كه ذمّه پيامبر خدا ٦ در آنچه مىدانيد و نمىدانيد به خاطر ترسى كه زنان و كودكان داشتند برى گردد.
آنگاه به خدمت پيامبر خدا ٦ بازگشته و جريان را گزارش نمودم. حضرت فرمود: سوگند به خدا! اگر در عوض اين كارى كه انجام دادى شتران سرخ مو به من مىرسيد، اين قدر خوشحال نمىشدم.» گفتند: آرى به خدا شنيديم.
فرمود: شما را به خدا! آيا از پيامبر خدا ٦ شنيديد كه مىفرمود: «اى على! ديشب امّتم را به من نشان مىدادند، پرچمداران آنان از كنار من عبور كردند، من به تو و شيعيان تو آمرزش خواستم.» گفتند: آرى به خدا شنيديم. فرمود: شما را به خدا! آيا از پيامبر خدا ٦ شنيديد كه فرمود: اى ابا بكر! برو و گردن اين مردى را كه فلان محل خواهى ديد بزن، او بازگشت.
پيامبر ٦ فرمود: او را كشتى؟ گفت: نه؟ چون ديدم در حال نماز است. فرمود: اى عمر! تو برو و او را به قتل برسان. او نيز بازگشت. پيامبر فرمود: او را كشتى؟ گفت: نه، چون ديدم در حال نماز است. پيامبر ٦ فرمود: من به شما دستور مىدهم او را بكشيد، شما مىگوييد او را در حال نماز ديديم؟ فرمود: اى على! تو برو و او را به قتل برسان، وقتى من رهسپار شدم فرمود: اگر او را بيابد، مىكشد. من باز گشتم و عرض كردم: اى پيامبر خدا ٦ كسى را نيافتم. فرمود: «راست گفتى! اگر او را مىيافتى حتما مىكشتى.» گفتند: آرى به خدا سوگند شنيديم. فرمود: شما را به خدا! آيا در ميان شما جز من كسى هست كه در باره او پيامبر خدا ٦ گفته باشد آنسان كه در باره من فرمود: «به راستى كه دوست تو در بهشت و دشمن تو در آتش خواهد بود.» گفتند: نه به خدا سوگند! فرمود: شما را به خدا! آيا مىدانيد كه عايشه به پيامبر خدا ٦ گفت: ابراهيم از تو نيست، او از فلان قبطى است، پيامبر ٦ به من فرمود: اى على! تو برو و او را بكش! من عرض كردم:
اى پيامبر خدا! آيا در اجراى اين حكم همانند مسمار گداخته باشم يا قضيه را بررسى كنم؟
فرمود: نه، بلكه قضيه را بررسى كن. من رفتم وقتى چشمش به من افتاد از ديوارى بالا رفت، خود را به آن طرف ديوار انداخت. من نيز در پى او رفتم تا اين كه او بر فراز درخت خرمايى بالا رفت و من نيز در پى او از درخت بالا رفتم. وقتى ديد من از درخت بالا رفتم، لباس زير از تن كند. ناگاه ديدم كه آلت مردى ندارد. پس خدمت پيامبر خدا ٦ بازگشته مطلب را به عرضش رساندم. حضرت فرمود: سپاس خدايى را كه نسبت ناروايى را از خاندان ما بازگردانيد.» گفتند:
نه به خدا سوگند. فرمود: خداوندا! گواه باش.