ترجمه خصال شيخ صدوق - جعفري، يعقوب - الصفحة ٢٨٧ - بيست و سه خصلت پسنديده كه امام سجاد(ع) با آنها توصيف شده
در اين باره از او پرسيدند، فرمود: واى بر تو، مىدانى كه در برابر چه كسى قرار داشتم؟ همانا نماز بنده قبول نمىشود مگر آن نمازى كه با قلب خود آن را به جاى آورد، آن مرد گفت: ما هلاك شديم، فرمود: هرگز! خداوند به وسيله نافلهها آن را كامل مىكند.
آن حضرت در شبى تاريك از خانه بيرون مىشد در حالى كه انبانى بر پشت او بود كه در آن كيسههاى دينار و درهم بود و گاهى بر پشت خود طعام يا هيزم حمل مىكرد و به در خانهها مىرفت و در مىزد و هر كس بيرون مىآمد آن را به او مىداد و وقتى چيزى به فقير مىداد صورت خود را مىپوشانيد تا شناخته نگردد، چون از دنيا رفت او را از دست دادند و دانستند كه او علىّ بن الحسين ٧ بوده است، و چون بر روى تخته غسل قرار دادند ديدند كه پشت او مانند زانوى شتر پينه بسته بود، از بارى كه به خانههاى فقرا و مساكين حمل كرده برد. يك روز از خانه بيرون آمد در حالى كه لباس خزى پوشيده بود، سائلى آمد و به آن لباس خز آويخت، حضرت آن را رها كرد و رفت.
در روز عرفه به گروهى نگاه كرد و ديد كه از مردم چيزى مىخواهند، فرمود: واى بر شما، در چنين روزى از غير خدا درخواست مىكنيد؟ در اين روز اميد آن مىرود كه بچههايى كه در شكم مادرند خوشبخت شوند و آن حضرت از اينكه با مادرش غذا بخورد امتناع داشت، به او گفته شد: اى فرزند پيامبر ٦، تو نيكوترين مردم هستى و از همه بيشتر صله رحم مىكنى، چگونه است كه با مادرت غذا نمىخورى؟ فرمود:
من دوست ندارم كه دست من به لقمهاى سبقت بگيرد كه چشم او به آن سبقت گرفته باشد. مردى به او گفت: اى فرزند پيامبر خدا ٦، من تو را به خاطر خدا بسيار دوست دارم، حضرت گفت: خدايا به تو پناه مىبرم كه به خاطر تو مرا دوست داشته باشند ولى تو مرا دشمن بدارى. او بر روى شترى كه داشت بيست بار حجّ به جاى آورد و هرگز آن را با تازيانه نزد و چون آن شتر مرد دستور داد كه آن را دفن كنند تا حيوانات درنده آن را نخورند.
از كنيزش در باره آن حضرت پرسيده شد، گفت: مفصّل بگويم يا خلاصه كنم؟
گفتند: خلاصه كن، گفت: هرگز روزها طعامى نزد او نياوردم و شبها رختخوابى براى او پهن نكردم. روزى آن حضرت نزد گروهى آمد كه غيبت او را مىكردند، پس ايستاد و فرمود: اگر شما راست مىگوييد خداوند مرا بيامرزد و اگر دروغ مىگوييد خداوند شما را بيامرزد.
آن حضرت چنين بود كه چون طالب علمى نزد او مىآمد، مىفرمود: مرحبا به