تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٢٣٦ - سوره الفجر(٨٩) آيات ١ تا ٩
اشتهار تمام يافت و بمعاويه كه در آن وقت حاكم شام بودانها گرديد معويه مرا بخلوت طلبيده گفت صورت حال را بگو من قصه خود را از اول تا بآخر باو اخبار كردم پس مرا در مجلس بنشاند، و كعب الاخبار را طلبيد و گفت يا ابا اسحق در دنيا شهرى هست كه بناى آن از زر و نقره باشد و درختان آن مكلل بجواهر كعب گفت آرى شهريست كه حق سبحانه در قرآن ياد كرده كه لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُها فِي الْبِلادِ و آن را شداد ساخته معويه گفت قصه آن را بيان كن و حقيقت آن را بمن اعلام نماى كعب گفت اين عاد اولايند نه عادى كه قوم هود بودند زيرا كه ايشان و هود همه از نسل عاد اولى بودند و عاد كه پدر قبيله عاد اولى بود اينها باسم او مسمى شده بودند و او دو پسر داشت شديد و شداد و چون عاد بمرد اين هر دو پسر او پادشاه ممالك شدند و همه پادشاهان عهد خود را مقهور و مغلوب ساختند بعد از آن شديد هلاك شد پادشاهى بر شداد مقرر گشت و همه ملوك زمين منقاد او شدند تا آنكه هيچ پادشاهى نماند كه با او مقاومت تواند نمود و نهصد سال عمر داشت و چون وصف بهشت شنيد بجهت عناد و استكبار او بر خداى قصد آن كرد كه مثل آن را در دنيا بسازد پس باقصى و اكناف عالم فرستاد و همه را خبر كرد كه من چنين بنائى مىسازم و هر كه از جنس جواهر از قليل و كثير آن داشته باشد بايد كه بفرستند مردم عالم از ترس او آنچه داشتند بجانب او فرستادند و مقدار قطميرى نزد خود نگذاشتند و وى صد قهرمان را مقرر نمود با هر يكى دو هزار از شاگرد و استاد و ايشان در تمام عالم بگشتند بجهت تجسس موضعى كه آب و هواى خوش داشته باشد تا آنجا عمارت بنا كنند بهتر از صحراى عدن نيافتند پس آنجا بنياد بناى ارم كردند از زر و نقره مرصع بجواهر و لئالى و چشمهاى آب روان كردند و درختها بنشاندند و همه را بزر و سيم و جواهر مطرز كردند و در غرض سيصد سال با تمام رسيد و چون آن را تمام كردند بفرمود تا حصنى در اطراف او بساختند و در گرداگرد حصن هزار قصر بنياد كردند و در هر قصرى هزار خانه تا وزراى او كه چهار هزار بودند در آنجا بنشينند و بعد از اتمام آن ده سال ديگر بتهيه راه اشتغال نموده امر كرد تا امراى او جمع شدند و از دار السلطنه خود بتماشاى آن شهر روان گشتند و چون بيكروزه او رسيد حق سبحانه ملكى را فرستاد تا صيحه بر ايشان زد و همه بمردند و آن شهر از نظر مردم پوشيد شد و خواندهام كه در زمان حكومت تو مردى كوتاه بالاى سرخ رنگ سبز چشم كه بر روى خالى و بر گردن او نشانى باشد بطلب شتر بدانجا رسد و آن را ببيند و چون باز نگريست و ابن قلابه را بديد گفت هذا و اللَّه ذاك الرجل. و اصح آنست كه آن عاد قوم هود عليه السّلام بودند نه آنكه هود بقوم اخيره مبعوث شده باشد، و از عقال شيبانى روايت است كه چون شداد و اتباع او بصيحه هلاك شدندى وى را پسرى بود در حضرموت و نام وى مرثد بن شداد او را بر ممالك خليفه كردند پدر را بر گرفت و بحضرموت آورد وى را بسدر و كافور بشست و در غارى