تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٢٣٨ - سوره الفجر(٨٩) آيات ١٠ تا ١٩
است كه پدر تو را آفريده و خداى آسمان و زمين و جميع مخلوقات است و بىزن و انباز است دختر پدر را از اينواقف ساخت فرعون آن زن را طلبيد و گفت بهمان طريق كه با دخترش گفته بود باو باز گفت فرعون باو گفت كه از اين گفته پشيمان شو و الا ترا ببدترين عذابى هلاك گردانم او گفت هر چه توانى بكن فرعون فرمود تا چهار ميخ بزدند و حيات و عقارب بر او گماشتند و دو پسر داشت هر دو را حاضر گردانيدند و گفتند از اين اعتقاد باز گرد و اگر نه پسرانت را بكشيم زن گفت جان من و فرزندان من فداى راه خدا باد پس پسر مهين را بگشتند و كهين را كه چهار ماهه بود بر سينه او نشاندند و او را تهديد دادند كه اين را هم ميكشيم طفل بآواز آمد كه اى مادر بر نگردى كه دنيا اعتبار ندارد صلاح آنست كه خود را زودتر ببهشت باقى رسانى و اين طفل از جمله آن شش طفل است كه پيش از وقت سخن گفتند پس پسر را بر سينه مادر بكشتند و بعد از آن مادر را باو رسانيدند، خزبيل بگريخت و در بعضى كوهها متحصن شد، فرعون كسان خود را بتجسس او فرستاد دو كس از ايشان باو رسيدند او را ديدند كه در نماز ايستاده و سباع گرد او پاسبانى مىكردند اين دو كس باز گشتند و خبر بفرعون رسانيدند حزبيل مناجات كرد كه خدايا صد سالست كه عبادت تو مىكنم و از خلق پنهان ميدارم هر كدام از اين دو كس سرّ مرا نگهدارد ايمان روزى او گردان و آنكه افشاى سرّ من كند او را هلاك كن و بعذاب دوزخ گرفتار ساز پس يكى از آن دو كس با خود گفت اينكه سباع گرداگرد او در آمدهاند و محافظت او ميكنند دلالت بر حقيت او مىكند بازگشت و باو ايمان آورد و ديگرى فرعون را بآن آنها كرد فرعون از او گواه طلبيد وى گفت رفيق من گواهست وى را حاضر ساختند او گفت من چيزى نديدم فرعون او را چهار ميخ فرمود و ديگرى را خلعت داد، آسيه بنت مزاحم كه مؤمنه و زن فرعون بود شنيد كه فرعون ماشطه او را بر چهار ميخ بست و هلاك كرد او را ملامت نمود و گفت زنى بيگناه كه مدتها خدمت ما كرده هلاك كردى فرعون گفت اى آسيه تو نيز ديوانه گشتهاى گفت من عاقلم و خداى تو و من و همه عالم يكيست و ترا اين قوت داده كه بر عالميان حكومت ميكنى و شكر نعمت او را نمىگذارى فرعون بر وى خشم گرفت و از پيش خودش براند مادر و پدرش را بخواند و گفت همان ديوانگى كه ماشطه را گرفته بود وى را گرفته، مادر و پدر وى را ملامت كردند و گفتند ترا چه رسيده گفت دل من از ظلم فرعون پر شده دل از او برداشتم و روى خود را بخالق آسمان و زمين آوردم و بوحدانيت او معترف شدم ايشان گفتند خداى آسمان و زمين فرعونست گفت اگر راست مىگويد او را بگوئيد تا از براى من تاجى بسازد و آفتاب در پيش او نهد و ماه در پس آن و ستارهها گرداگرد آن گفتند اين چگونه تواند كرد گفت خداى آن باشد كه هر چه خواهد تواند كرد فرعون اين بشنيد فرمود