تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٢٣٥ - سوره الفجر(٨٩) آيات ١ تا ٩
پر نعمت و پر ميوه و حور و قصور و غرف گفت از چه چيز ساخته باشند گفت از خشت طلا و نقره و سنگ ريزه او مرواريد و كوشك بر بالاى كوشك بنا كرده و در او اشجار نشانده چهار جوى از شير و انگبين و مى و آب صافى در او روان، گفت من آن قدرت دارم كه توانم مثل آن بسازم چرا دست از خدايى بايد داشت و ببندگى او اعتراف نمود پس عمال را بفرمود بقعهاى كه معتدل بود در حرارت و برودت پيدا كردند و آن در ناحيه يمن بود در او يكفر سنگ در يكفر سنگ طرح بنا افكندند و خشتى از زر و خشتى از نقره و ستونهاى آن را نيز از سيم بساختند و كوشكهاى مبنى بر بالاى يكديگر و حريم آن را يواقيت ريختند و آن را ارم نام نهادند و بعد از اتمام آن با اهل مملكت متوجه آن شده يك روز راه مانده بود كه حق سبحانه صيحهاى از آسمان بر ايشان نازل ساخت و همه را هلاك كرد، و گويند چون بدر باغ رسيد و خواست از اسب بزير آيد متقاضى اجل در رسيد و او را بدار الجزاء كشيد و آن شهر از نظر مردمان غائب شد.
وهب بن منبه از عبد اللَّه روايت كرده كه عبد اللَّه بن قلابه گفت من بطلب شتر گمشده در صحارى عدن ميگشتم بشهرى رسيدم كه با روى محكم داشت و بر حوالى آن قصور بسيار و منارهاى عاليمقدار و من باميد آنكه كسى را ببينم و احوال شتر خود را بپرسم بدر حصار آمدم درى عظيم ديدم كه هر- دو مصراعش از طلا بود و مرصع و مكلل بلؤلؤ و ياقوت سرخ و سفيد و غير آن از اقسام جواهر در آنجا ديدم بنشستم و متحير و متعجب بماندم چون كسى پيدا نشد دابه خود را در آنجا بستم و شمشير حمايل كرده بشهر در آمدم و از مشاهده آن شهر حيرتم بيشتر شد دهشت بر من مستولى شد قصرها ديدم ستونهاى آن از زبر جد و ياقوت بنا كرده خشتى از زر و ديگرى از نقره و بر بالاى غرفها بهمين كيفيت و فوق آن غرفهاى ديگر از طلا و نقره و لؤلؤ و ياقوت و مصاريع آن مثل مصراع مدينه بود و فرشها بر همين طريق و بجاى سنگ ريزه مرواريدهاى آبدار ريخته و بجاى خاك مشك و زعفران پاشيده و چون او را بديدم و هيچكس پيدا نشد خوف و ترس بر من بيفزود و از آنجا متوجه بازار شدم كوچها و درختان بسيار در حوالى آن نشانده بودند تنهاى آن مطرز از زر و برگها از زبر جد و شكوفهها از سيم و ميوههاى آن رسيده و در زير درختان آبهاى روان بر روى لؤلؤ و مرجان و نهر هاى آن از زر و سيم و قنوات آن از فضه كه لمعان آن بروشنى روز غالب بود من گفتم بحق آن كسى كه محمّد را بحق بخلق فرستاده كه مثل آن در دنيا نيست الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ پس بعضى از زبرجد و ياقوت و قدرى از آن جواهر و لؤلؤ و مشك و زعفران كه بر زمين ريخته بود بر- داشتم و بر پشت بستم و از آن شهر بيرون آمدم و خواستم كه بعضى از زبر جد و ياقوت از درهاى آن شهر بركنم نتوانستم پس بيمن باز گشتم و آنها را بمردمان نمودم ايشان در آن تعجب كردند و اين خبر