تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٨٤ - خلق الجان من مارج من نار و قوله تعالى فى حق إبليس إنه كان من الجن ففسق عن أمر ربه
((١٩٤٦)) در مقام سنگى وآنگه انا وقت مسكين گشتن توست وفنا
((١٩٤٧)) كبر زان جويد هميشه جاه ومال كه ز سرگين است گلخن را كمال
((١٩٤٨)) كاين دو دايه پوست را افزون كنند شحم ولحم وكبر وشهوت آكنند
((١٩٤٩)) ديده را بر لُب ولب نفراشتند پوست را زان روى لب پنداشتند
((١٩٥٠)) پيشوا ابليس بود اين راه را كو شكار آمد شبيكهء جاه را
((١٩٥١)) مال چون مار است وآن جاه اژدها سايهء مردان زمرّد اين دو را
((١٩٥٣)) چون بر اين ره خار بنهاد آن رئيس هر كه خست او گفت لعنت بر بليس
((١٩٥٤)) يعنى اين غم بر من از عذر وى است عذر را آن مقتدى سابق پى است
((١٩٥٥)) بعد از آن خود قرن بر قرن آمدند جملگان بر سنت او پا زدند
((١٩٥٦)) هر كه بنهد سنت بد اى فتى تا در افتد بعد او خلق از عمى
((١٩٥٧)) جمع گردد بر وى آن جمله بزه كاو سرى بودست وايشان دم غزه
((١٩٥٨)) ليك آدم چارق وآن پوستين پيش مى آرد كه هستم من ز طين
((١٩٥٩)) چون اياز آن چارقش مورود بود لاجرم او عاقبت محمود بود
((١٩٦٠)) هست مطلق كار ساز نيستى است كارگاه هست كن جز نيست چيست
((١٩٦١)) بر نوشته هيچ بنويسد كسى يا نهالى كارد اندر مغرسى ؟
((١٩٦٣)) تو برادر موضع ناكشته باش كاغذ اسپيد نابنوشته باش
((١٩٦٤)) تا مشرف گردى از نون والقلم تا بكارد در تو تخم آن ذو الكرم
((١٩٦٥)) خود از اين پالوده ناليسيده گير مطبخى كه ديدهاى ناديده گير
((١٩٦٦)) زآن كه زين پالوده مستىها بود پوستين وچارق از يادت رود
((١٩٦٧)) چون درآيد وقت نزع آهى كنى ذكر دلق وچارق آن گاهى كنى
((١٩٦٨)) تا نگردى غرق وموج زشتيى كه نباشد از پناهى پشتيى
((١٩٦٩)) ياد نارى از سفينهء راستين ننگرى در چارق ودر پوستين