تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٥٢ - حكايت آن عاشق كه با معشوق خدمتها و وفاهاى خود را مى شمرد و شبهاى دراز تتجافى جنوبهم عن المضاجع را و بىنوايى و جگر تشنگى روزهاى دراز را شرح مى داد و مى گفت كه من جز اين خدمت ندانم اگر خدمت ديگر هست مرا ارشاد كن كه هر چه فرمايى منقادم اگر در آتش رفتن است چون خليل عليه السلام و اگر در دهان نهنگ دريا فتادن است چون يونس عليه السلام و اگر هفتاد بار كشته شدن است چون جرجيس عليه السلام و اگر از گريه نابينا شدن است چون يعقوب عليه السلام و وفا و جان بازى انبيا عليه السلام را شمار نيست و جواب گفتن معشوق او را
رخ نگردانم نگردم از تو من بهر فرمان تو دارم جان وتن
((١٢٥٢)) گفت معشوق اين همه كردى وليك گوش بگشا پهن واندر ياب نيك
((١٢٥٣)) كان چه اصل اصل عشق است وولاست آن نكردى آن چه كردى فرعهاست
((١٢٥٤)) گفت آن عاشق بگو آن اصل چيست گفت اصلش مردن است ونيستى است
((١٢٥٥)) اين همه كردى نمردى زنده اى هان بمير ار يار جان بازنده اى گر بميرى زندگى يابى تمام نام نيكوى تو ماند تا قيام چون شنود آن عاشق بىخويشتن آه سردى بركشيد از جان وتن
((١٢٥٦)) هم در آن دم شد دراز وجان بداد همچو گل درباخت سرخندان وشاد
((١٢٥٧)) ماند آن خنده بر او وقف ابد همچو جان وعقل عارف بىكبد
((١٢٥٨)) نور مه آلوده كى گردد ابد گر زند آن نور بر هر نيك وبد
((١٢٥٩)) او ز جمله پاك وا گردد به ماه همچو نور عقل وجان سوى اله
((١٢٦٠)) وصف پاكى وقف بر نور مه است تابشش گر بر نجاسات ره است
((١٢٦١)) زان نجاسات ره وآلودگى نور را حاصل نگردد بد رگى
((١٢٦٢)) ارجعى بشنيد نور آفتاب سوى اصل خويش باز آمد شتاب
((١٢٦٣)) نى ز گلخنها بر او ننگى بماند نى ز گلشنها بر او رنگى بماند
((١٢٦٤)) نور ديد ونور ديده باز گشت ماند در سوداى او صحرا ودشت چون كه زين ويرانه نورش باز گشت ماند در صحراى ديده باز گشت