تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٠٦ - در بيان آن كه لطف حق را همه كس داند و قهر حق را همه كس داند و همه از قهر گريزانند و به لطف حق در آويزان اما حق تعالى قهر ما را در لطف پنهان كرد و لطفها را در قهر پنهان كرد ، نعل باژگونه و تلبيس و مكر اللَّه بود تا اهل تمييز و ينظر بنور اللَّه از حالى بينان و ظاهر بينان جدا شوند كه ليبلونكم ايكم احسن عملا
((٤٣٨)) چون خليل حقّ اگر فرزانه اى آتش آب توست وتو پروانه اى
((٤٣٩)) جان پروانه همى دارد ندى كاى دريغا صد هزارم پر بدى
((٤٤٠)) تا همى سوزيد ز آتش بىامان كورى چشم ودل نامحرمان
((٤٤١)) بر من آرد رحم جاهل از خرى من بر او رحم آرم از دانشورى
((٤٤٢)) خاصه اين آتش كه جان آبهاست كار پروانه به عكس كار ماست
((٤٤٣)) او ببيند نور ودر نارى رود دل ببيند نار ودر نورى شود
((٤٤٤)) اين چنين لعب آمد از ربّ جليل تا ببينى كيست از آن خليل
((٤٤٥)) آتشى را شكل آبى داده اند واندر آتش چشمهاى بگشاده اند
((٤٤٦)) ساحرى صحن برنجى را به فنّ مى كند كرمش ميان انجمن
((٤٤٧)) خانه را او پر ز كژ دمها نمود از دم سحر وخود آن كژ دم نبود
((٤٤٨)) چون كه جادو مى نمايد صد چنين چون بود دستان جادو آفرين
((٤٤٩)) لاجرم از سحر يزدان قرن قرن اندر افتادند جوزن زير پهن لاجرم از سحر يزدان مرد وزن رفته اندر چاه جاهى بىرسن
((٤٥٠)) ساحرانش بنده بودند وغلام اندر افتادند چون صعوه به دام
((٤٥١)) هين بخوان قرآن ببين سحر حلال سرنگونى مكرهاى كالجبال
((٤٥٤)) بس نكو گفت آن رسول خوش جواز ذرهء عقلت به از صوم ونماز
((٤٥٥)) زان كه عقلت جوهر است اين دو عرض اين دو در تكميل آن شد مفترض
((٤٥٦)) تا جلا باشد مر آن آئينه را كه صفا زايد ز طاعت سينه را
((٤٥٧)) ليك گر آيينه از بن فاسد است صيقل او را دير باز آرد به دست
((٤٥٨)) وان گزين آئينهاى كان اكيس است اندكى صيقلگرى آن را بس است