تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٨٦ - تفسير ابيات
((٣٧٧٢)) هست شاهان را زمان بر نشست هول سرهنگان وصارمها به دست
((٣٧٧٣)) دور باش ونيزه وشمشيرها كه بلرزند از مهابت شيرها
((٣٧٧٤)) بانگ چاووشان وآن چوگانها كه شود سست از نهيبش جانها
((٣٧٧٥)) اين براى خاص وعام وره گذر كه كندشان از شهنشاهى خبر
((٣٧٧٦)) از براى عام باشد اين شكوه تا كلاه كبر بنهند آن گروه
((٣٧٧٧)) تا من وماهاى ايشان بشكند نفس خود بين فتنه وشر كم كند
((٣٧٧٨)) شهر از آن ايمن شود كان شهريار دارد اندر قهر زخم وگير ودار
((٣٧٧٩)) پس بميرد آن هوسها در نفوس هيبت شه مانع آيد زان نحوس
((٣٧٨٠)) باز چون آيد به سوى بزم خاص كى بود آن جا مهابت يا قصاص
((٣٧٨١)) حلم در حلم است ورحمتها به جوش نشنوى از غير چنگ ونى خروش
((٣٧٨٢)) طبل وكوس وهول باشد وقت جنگ وقت عشرت با خواص آواز چنگ
((٣٧٨٣)) هست ديوان محاسب عام را وان پرى رويان گرفته جام را
((٣٧٨٤)) آن زره وان خود در جنگ ووغا وين شراب ونقل در بزم صفا جوشن وخود است مر چاليش را وين حرير وبرد مر تعريش را
((٣٧٨٥)) اين سخن پايان ندارد اى جواد ختم كن واللَّه اعلم بالرشاد
((٣٧٨٦)) اندر احمد آن حسى كاو غارب است خفته اين دم زير خاك يثرب است
((٣٧٨٧)) وان عظيم الخلق او كان صفدر است بىتغيّر مقعد صدق اندر است
((٣٧٨٨)) قابل تغيير اوصاف تن است روح باقى آفتاب روشن است
((٣٧٨٩)) اوست بىتغيير لا شرقية بى بىز تبديلى كه لا غريبة
((٣٧٩٠)) آفتاب از ذرّه كى مدهوش شد ؟
شمع از پروانه كى بىهوش شد ؟
((٣٧٩١)) جسم احمد را تعلق بد بدان آن تغير آنِ تن باشد بدان
((٣٧٩٢)) همچو رنجورى وهمچون خواب ودرد جان ازين اوصاف باشد پاك وفرد
((٣٧٩٣)) خود نتانم ور بگويم وصف جان زلزله افتد در اين كون ومكان
((٣٧٩٤)) روبهش گر يك دمى آشفته بود شير جان مانا كه آن دم خفته بود