تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦١٣ - تفسير ابيات
سالوس وحيله گرم خواهند ناميد .
رازهاى نهانى جان در نزد مردان با همت به پوشيدن از افراد پست نيازمندتر است از لعل وجواهر معدنى . زيرا مردم احمق طلا را بهتر از جان مى دانند ولى انسانهاى بزرگ طلا را فداى جان مى كنند ، آن اميران به طمع طلا تند وتيز مى شتافتند ولى عقلشان مى گفت :
اى احمقان . كمى آهسته تر آرى اصل چنين است كه حرص آدمى بىهوده به سوى سرابها مى تازد وعقل او نهيب مى زند كه درست بنگر اين آب نيست وسراب است . در آن هنگام كه حرص وطمع پيروز مى شود ، طلا مانند جان مى گردد ونعره هاى خرد آدمى مخفى مى شود حرص وآز بر طلا پيروز گشته ومى گويد اين است متاع رايگان كه بايد به دست آورد .
بدينسان طمع وغوغاهاى پر جنجالش صد برابر مى گردد وحكمت واشاراتش پنهان مى شود . وبه همين جهت در چاه غرور سرنگون گشته وآن گاه توبيخ وملامت حكمت را مى شنود . تا آن گاه كه بند دام مرگبار باد غفلت وغرور او را مى كشند ووجدان سرزنش كننده بر او چيره مى گردد .
دريغا ، اين انسان بىنوا تا سرش به ديوار بلا نخورد ونشكند ، گوش كرش پند دل ووجدان خود را نخواهد شنيد . چونان كودكان كه طمع بادام وشكر گوششان را از نصيحتها كر مى سازد تا در آن موقع كه درد دملها در وجودش پديد آيد وگوشش را براى نصيحت باز كند .
بالاخره آن اميران با حرص وآز وصد گونه هوس در حجرهء اياز را باز كردند ودر همان حال مانند پشه ومگس كه در دوغ گنديده بيفتند ازدحام كردند ، پشه ومگس عاشقانه در دوغ گنديده مى افتند وپرهاى آنها آلوده مى شود لذا ، نمى توانند بپرند ونمى توانند چيزى بخورند . هر چه آن اميران از چپ وراست نگريستند جز چارق دريده وپوستين كهنه چيزى نديدند . همهء آنان گفتند :