تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٠٧ - تفسير ابيات
اشخاصى در درجات عالى كمال هم معناى خود را گم مى كنند وهم از عظمت خداوندى غفلت مى ورزند .
چندان برو اين ره كه تويى بر خيزد ور هست تويى ز رهروى برخيزد تو او نشوى ولى اگر جهد كنى راهى بروى كز تو تويى بر خيزد
تفسير ابيات معشوقى در بامدادى از عاشق خود پرسيد كه مرا بيشتر دوست دارى يا خود را ؟ عاشق در پاسخ گفت :
من چنان در تو فانى شدهام كه از وجود تو سر تا قدمم پر شده است . من از هستى خود جز نامى سراغ ندارم آن چه كه در وجود خويش مى بينم جز تو اى خوش كام نمى باشد . به همين جهت مانند سركه در تو درياى عسل فانى گشته ام . مانند سنگى كه لعل ناب شود واز صفات آفتاب پر گردد . در نتيجه صفات سنگى از او زايل شود وپشت ورويش از پرتو خورشيد پر گردد . پس از آن كه سنگ خارا لعل ناب گشت . اگر خود را دوست بدارد در حقيقت به خورشيد محبت ورزيده است واگر به خورشيد محبت بورزد ، بىگمان خويش را دوست داشته است .
اين دو دوستى كوچكترين فرقى ندارد ، زيرا از هر دو جانب روشنايى فروزان او را فرا گرفته است . مادامى كه سنگ خارا لعل نباشد او دشمن خويش است زيرا او هنوز دو من را از دست نداده است تا داراى يك من باشد كه بتواند اتحاد عاشق ومعشوق را به وجود بياورد . سنگ ظلمانى است - اى انسان موفق به حضور بارگاه الهى - وظلمت هميشه ضد نور است ، اگر او خويشتن را دوست بدارد با اين كه سنگ است او كفر ورزيده است ، زيرا او از تابش آفتاب بزرگ بر وجود خويشتن جلو گيرى كرده است . به همين جهت كه سنگ تاريك است ودستخوش فناى محض ، لذا ، من گفتن شايستهء او نخواهد بود .
فرعون انا الحق گفت ، پست ونگونسار شد .
منصور انا الحق گفت ، رستگار شد . [١]
[١] در بارهء انا الحق منصورى در مجلدات گذشته مباحثى را مطرح كردهايم . .