تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٨ - تفسير ابيات
شد وشكمشان از غذا پر گشت وآن نياز ضرورى مرتفع شد بناى طغيانگرى گذاشتند آرى نفس آدمى فرعونى است كه نبايد سيرش كنيد . زيرا اگر سير شود از آن كفرهاى ريشه دار كه در نهاد آدمى چنگ فرو برده است بياد خواهد آورد ، بدون حرارت وشعله هاى آتشين ، نفس به خوبى نخواهد گراييد وچنانكه تا زمانى كه آهن از آتش سرخ نشده باشد كوبيدن بر آن بىهوده است .
اين حقيقت را بدان كه ساختمان مادى بدن تو بىاحساس گرسنگى تن بكار نخواهد داد وهر اندازه كه در حال سيرى نفس را بكار وادار كنى ، به منزلهء آهن سرد كوبيدن است .
اين نفس حيوانى مسلمان نخواهد شد ، گوش به گريه ها ونالهاى زار زارش فرا مده ، او مانند فرعون است كه قحط سالى وضرورت وادارش مى كند كه به موسى تملق بگويد وسر در مقابلش فرود بياورد . ولى هنگامى كه خود را بىنياز احساس كرد بناى طغيانگرى مى گذارد چونان خر نادان كه بار مى اندازد ولگد پرانى مى كند ، وقتى كه كارش انجام گرفت ، آه وزارىهاى نخستينش را به خاك فراموشى مى سپارد . ساليان دراز مردى كه در شهرى مى زيسته ، هنگامى كه در خواب فرو مى رود وشهر ديگرى را با نيك وبد ومزايايش به خواب مى بيند در آن لحظات خواب ، شهر وديار خودش را فراموش مى كند وهيچ توجهى بدان ندارد كه من در شهر ديگرى مى زيستهام واين شهر تازه كه در چشم انداز من قرار گرفته از آن من نبوده ومن وضع عاريتى در آن دارم ، بلكه چنين مى پندارد كه او همواره در اين شهر رويايى ساكن بوده است .
آرى جاى شگفتى نيست اگر روح از آن وطنهاى پيش از ميلادش چيزى بياد نياورد ، زيرا در اين خواب زندگانى طبيعى كه فرو رفته است دنيا را شهر اصلى خود مى پندارد .
آخر اى انسان هوشيار تو در طول زندگانى ، بارها خواب وبيدارى را آزموده اى