تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٣٣ - جواب آمدن كه آن كه نظر او بر اسباب و مرض و زخم تيغ نيايد ، بر كار تو عزراييل هم نيايد كه تو هم سببى اگر چه مخفىترى از آن سببها و بود كه بر آن رنجور مخفى نباشد كه ١٧١ و هو اقرب اليه منكم و لكن لا تبصرون ١٨٧
جواب آمدن كه آن كه نظر او بر اسباب ومرض وزخم تيغ نيايد ، بر كار تو عزراييل هم نيايد كه تو هم سببى اگر چه مخفىترى از آن سببها وبود كه بر آن رنجور مخفى نباشد كه » وهو اقرب اليه منكم ولكن لا تبصرون »
((١٧١٠)) گفت يزدان هر كه باشد اصل دان پس تو را كى بيند او اندر ميان
((١٧١١)) گر چه خويش از عامه پنهان كرده اى پيش روشن ديدگان هم پرده اى
((١٧١٢)) وآن كه ايشان را شكر باشد اجل چون نظرشان مست باشد در دول
((١٧١٣)) تلخ نبود پيش ايشان مرگ تن چون روند از چاه وزندان در چمن
((١٧١٤)) وا رهيدند از جهان پيچ پيچ كس نگريد بر فوات هيچ هيچ
((١٧١٥)) برج زندان را شكست اركانئى هيچ از او رنجد دل زندانيى
((١٧١٦)) كاى دريغ آن سنگ مرمر را شكست تا روان وجان ما از حبس رست
((١٧١٧)) آن رخام خوب وآن سنگ لطيف برج زندان را بهى بود واليف
((١٧١٨)) چون شكستن تا كه زندانى برست دست او در جرم اين بايد شكست
((١٧١٩)) هيچ زندانى نگويد اين فشار جز كسى كز حبس آرندش به دار
((١٧٢٠)) تلخ كى باشد كسى را كش برند از ميان زهر ماران سوى قند
((١٧٢١)) جان مجرد گشته از غوغاى تن مى پرد با پرّ دل نى پاى تن
((١٧٢٢)) همچو زندانى چهاى كاندر شبان خسبد وبيند به خواب او گلستان
((١٧٢٣)) گويد اى يزدان مرا زاينجا مبر تا در اين گلشن كنم من كرّ وفر
((١٧٢٤)) گويدش يزدان دعا شد مستجاب وامرو واللَّه اعلم بالصواب
((١٧٢٥)) اين چنين خوابى ببين چون خوش بود مرگ ناديده به جنت در رود
((١٧٢٦)) هيچ او حسرت خورد بر انتباه بر تن با سلسله در قعر چاه
((١٧٢٧)) مؤمنى آخر درا در صف رزم كه تو را بر آسمان بوده است بزم
((١٧٢٨)) بر اميد راه بالا كن قيام همچو شمعى پيش محراب اى غلام