تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٤٨ - در بيان معنى حديث شريف ١٧١ من جعل الهموم هماً واحداً كفاه الله سائر همومه من تفرقت به الهموم لا يبالي في أى واد منها هلك ١٨٧
در بيان معنى حديث شريف « من جعل الهموم هماً واحداً كفاه الله سائر همومه من تفرقت به الهموم لا يبالي في أى واد منها هلك »
((١٠٨٤)) هوش را توزيع كردى بر جهات مى نيرزد ترّهاى آن ترّهات
((١٠٨٥)) آب هش را مى كشد هر بيخ خار آب هوشت چون رسد سوى ثمار ؟
آبها را مى كشد آن خس گياه آب هوشت كى رسد سوى اله
((١٠٨٦)) هين بزن آن شاخ بد را خو كنش آب ده اين شاخ خوش را نو كنش
((١٠٨٧)) هر دو سبزند اين زمان آخر نگر كاين شود باطل وزان رويد ثمر
((١٠٨٨)) آب باغ اين را حلال آن را حرام فرق را آخر ببينى والسلام
((١٠٨٩)) عدل چه بود ؟ آب ده اشجار را ظلم چه بود ؟ آب دادن خار را
((١٠٩٠)) عدل وضع نعمتى بر موضعش نى به هر بيخى كه باشد آب كش
((١٠٩١)) ظلم چه بود ؟ وضع در ناموضعى كه نباشد جز بلا را منبعى
((١٠٩٢)) نعمت حق را به جان وعقل ده نى به طبع پر زحير پر گره
((١٠٩٣)) بار كن پيكار غم را بر تنت بر دل وجان كم نه اين جان كندنت
((١٠٩٤)) بر سر عيسى نهاده تنگ بار خر سكيزه مى زند در مرغزار
((١٠٩٥)) سرمه را در گوش كردن شرط نيست كار دل را جستن از تن شرط نيست
((١٠٩٦)) گر دلى رو ناز كن خوارى مكش ور تنى شكر منوش وزهر چش
((١٠٩٧)) زهر تن را نافع است وقند بد تن همان بهتر كه باشد بىمدد
((١٠٩٨)) هيزم دوزخ تن آمد كم كنش ور برويد هين تو از بن بركنش
((١٠٩٩)) ور نه حمال حطب باشى حطب در دو عالم هم چو جفت بو لهب
((١١٠٠)) از حطب بشناس شاخ سدره را گر چه هر دو سبز باشد اى فتى
((١١٠١)) اصل اين شاخ است از نار ودخان اصل آن شاخ است هفتم آسمان
((١١٠٢)) هست مانند اين به صورت پيش حس كه غلط بين است چشم كيش حس
((١١٠٣)) هست پيدا آن به پيش چشم دل جهد كن پيش دل آ جهد المقل